You are currently browsing the monthly archive for آوریل, 2008.

هفت هشت سال پيش دوستي مرا با يك شاعر ژاپني آشنا كرد كه كتابش برنده جايزه هانس كريستين اندرسون شده بود. كتاب نحيفي بود با نزديك به بيست شعر در آن كه ظاهرا براي سنين پايين سروده شده بودند. ظرافت شعر ها و نازك خيالي شاعر  مجذوبم كرد. آن هارا به فارسي برگرداندم و دوستي ناشر چاپش كرد و بعد از پخش بسيار ضعيف ديگر نمي دانم چه بر سرش آمد. بارها دوستاني كه آن را خوانده بودند از  من خواستند تا از ناشر بخواهم تجديد چاپش كند. اين خواسته را منتقل كردم اما جواب گاه اين بود كه” هنوز تعدادي از آن در انبار است” و يا ” تمام شده و عنقريب اين كار را خواهم كرد.” در هر صورت انتظار طول كشيد. بدم نيامد چند شعر از آن را با دوستان همراهم در وبلاگ تقسيم كنم.

مشخصات اين كتاب جوانمرگ اين است:

خواب پروانه ها  اثر ميچيو مادو  ترجمه احمد پوري  نشر سالي  1380

                                              ************************

گورخر

در قفسي

ساخته از خود.

                *************

پروانه ها

 

پروانه ها وقتي مي خوابند،

بال هايشان را به هم مي چسبانند.

پروانه ها آن قدر كوچك هستند

كه جاي كسي را نگيرند،

اما مي بيني چه فروتنانه

خود را

از وسط تا مي كنند؟

اين را كه مي بينم

دلم مي خواهد در گوش همه دنيا

بگويم:

” هيس!

مواظب باشيد

مبادا حتي كوچكترين صدا

خواب پروانه هارا آشفته كند”

           *********************

 

خواب

شب كه مي شود

دو پنجره روي صورتم

آرام آرام

كركره هايشان را مي كشند پايين.

دو پنجره كوچك

همه موجوداتي هم كه

در آسمان

در دريا

روي زمين زندگي مي كنند،

خيلي آرام

كركره هايشان را مي كشند پايين

تا نگذارند حتي يك خواب

قاطي خواب هاي ديگر شود.

 

                                                          ====================

صبح زود، خيلي زود پيش از آن كه آفتاب بزند،ميني بوس راه مي افتاد و از مركز بندر عباس كارمندان دفتري شركت بزرگ اسكله سازي را از گوشه و كنار جمع مي كرد تا ببردبه بيست كيلومتر آن طرف تر و هركدام را جلو سالن مكعب مستطيلي و دراز سيماني پياده كند. صندلي ها ناگفته صاحب داشتند هركس در جايي كه سوار مي شد مستقيم مي رفت به طرف صندلي خودش و سري تكان مي داد  و سلامي از سر وظيفه با مشتريان هر روزه ميني بوس مي كرد و بعد خودش را براي چرت نيم ساعته آماده مي كرد. اما اين مرد بالاي پنجاه ساله با موهاي جوگندمي و قيافه اي جذاب و مردانه كه بيشتر از يك هفته نبود  از ميني بوس استفاده مي كرد سر چرت نداشت. جايش درست پشت سر راننده بود بغل شيشه.

-  دو دخترش زندان هستند.

-از كجا فهميدي؟

-فاميل دور اكرم پور است.

-يكي از دختر هايش در زندان بندر است.

- چه روحيه اي دارد ماشاالله. مي بيني چه بگو بخند است؟

ميني بوس او را از خيابان نرسيده به اسكله قديم سوار مي كرد و اوتا برسد به ميدان اصلي با صداي رعد آساي خود چند شوخي و حرف بامزه نثار راننده مي كرد و چرت دو سه نفر را مي پراند. اما امروز جرات نداشت صبح را با شوخي با راننده كه دل و دماغ نداشت شروع كند.

- خوب حالا آسمان زمين نيومده. ده دقيقه دير مي رسيم.

- يادم نبود و الا از كمر بندي مي رفتم.

- حالا چه خبر است؟

- مراسم اعدامه.

-اعدام؟

- سه نفر را آويخته اند.

چشمان هراسان مرد ميان جمعيت كه ميني بوس با زحمت از ميانشان راه باز مي كرد دنبال چوبه هاي دار بود.همه ما هجوم برده بوديم به طرف پنجره هاي طرف راننده. ميني بوس سر كوچه اي تنگ كه مي توانست به زور در آن جا گيرد رسيد. راننده با فرزي پيچيد به كوچه و انگار بخواهد از دست تعقيب كننده اي فرار كند باسرعت از ميان ديوارهايي كه گاه كم مي ماند به  آن بخورد رد مي شد. گردن مرد اين بار به عقب پيچيده بود و هنوز داشت به جمعيت و چوبه دار نگاه مي كرد. ميني بوس پيچ ديگري خورد و جمعيت گم شد.مرد با چشماني پر از التماس برگشت به طرف ما كه ديگر چرت نمي زديم.

- شما ديديد؟

-نه.

-آره كاملا معلوم بود طفلي ها چقدر هم جوان بودند.

مرد با چشماني هراسان رو كرد به كسي كه اين را گفت.

- چند نفر شان زن بود؟

-زن؟ هيچكدامشان.

من نتوانشته بودم چوبه دار را ببينم. به مرد گفتم.

-هرسه مرد بودند.

-مطمئني؟

- راننده با بي حوصلگي گفت:

-بشين بابا توهم . زن را كه وسط ميدان دار نمي زنند.

مرد براي آخرين بار از من تائيد گرفت.

- مرد بودندهر سه؟

-آره هر سه.

نشست. زد به شانه راننده:

-هر سه مرد بودند.

 

                                                                 ============