You are currently browsing the daily archive for فوریه 7th, 2009.
شعري از خوان رامون خيمه نز( اسپانيايي )
برهنه سر تا پا
آمد
پاك و زلال
جامه اي از معصوميت بر تن
و من دل باختم به او چون كودكي.
آنگاه لباس هايي بر تن كرد
رنگارنگ و گوناگون
و من نفرت از او را تجربه كردم
بي آن كه خود بدانم.
زيور به خود آويخت
چون ملكه ها
پر غرور و نخوت
خشمي تلخ و پنهان از او در دلم شعله زد.
…و يكباره جامه از تن در آورد
ومن به رويش لبخند زدم.
تنها نيمتنه كهنه معصوميت را بر تن نگاه داشت
باورش كردم
و به رويش لبخند زدم.
نيمتنه را نيز از تن كند
و در برابرم ايستاد برهنه سرتاپا…
آه اي شعر اي شور زندگي ام
برهنه مي خواهمت،اي هميشه با من.
