You are currently browsing the category archive for the 'قصه' category.

                                  

 دو صندلي كنار من خالي است و هواپيما تقريبا پرشده. بيشتر از 5 دقيقه تا پرواز نمانده است. كاش اين دو صندلي خالي بمانند تا اين فاصله 6ساعتي را تا لندن پايي دراز كنم و حسابي استراحت كنم. كمربندم را بسته ام و دست كه مي كنم از سبد توري پشت صندلي جلويي مجله اي را بيرون بكشم ، متوجه مهماندارمي شوم كه صندلي مرا به پير مردي لاغر اندام نشان ميدهد. بعد رو مي كند به من و به انگليس مي گويد ” شما سر جاي خودتان نشسته ايد.؟” نگاهي به كارت پروازم مي كنم.” نه مثل اين كه شماره  صندلي من 3 است .” بلند مي شوم سر جاي خودم بنيشنم كه پيرمرد مي گويد” شما همان جا تشريف داشته باشيد. من بغل پنجره نمي نشينم خانم هم بايد كنار راهرو باشد. “  تازه متوجه خانمش مي شوم. زني چاق كه صورت گوشتي و گردش در محاصره روسري گلدارش قرار گرفته . دارد عرق مي ريزد و بي تاب به نظر مي رسد. دو كيسه پلاستيكي بزرگ دستش است و پيرمرد هم يك چمدان كوچك در دست دارد و يك كيف كه كم مانده از شدت فشار وسايل درون جر بخورد از شانه اش آويزان است. مهماندار كمگ مي كند تا وسايلشان را به محفظه بالاي سرمان بگذارند و آن هارا با عجله روي صندلي هايشان مي نشاند و اشاره مي كند كه كمر بند هايشان را ببندند و به سرعت مي رود تا همراه مهماندار ديگر رو به مسافرين بايستد و نكات ايمني را كه از بلندگو پخش مي شود نمايش دهد.زن نجوا گونه يكريز حرف مي زند و من ناخواسته متوجه مي شوم كه گويا مجبورشده اند به خاطر داشتن اضافه بار  بخشي از وسايلشان را بدهند به فاميل كه براي بدرقه آمده اند. زن عصباني است.:” سبزي خشك ها ترشي ها ماندند آن جا. بسكه تو عجله مي كني و مي ترسي. ما شا الله تو اين جور وقتها گوشت هم كه نمي شنود. چقد بهت گفتم كيسه بزرگ را نگهدار  اين كيسه آبي را بده ببرند. اصلاگوش نكردي.”  تكان آرام هواپيما خبر از آمادگي براي حركت مي دهد زن حرفش را قطع مي كند سرش را به پشتي صندلي تكيه مي دهد چشمانش را مي بندد و زير لب دعا مي خواند. مرد قلاب كمر بندش را سفت تر مي كند و سعي مي كند خود را خونسرد نشان دهد. اما اضطراب از چهره اش مي ريزد . سرعت هواپيما بيشتر مي شود صداي زوزه موتور داخل سالن را پر كرده. يكباره صدا كمتر مي شود زير پاي هواپيماخالي مي شود به يك طرف خم مي شود و زمين زير پايش كج مي شود و كوچكتر و بازهم كوچكتر.مرد رو مي كند به من كه دارم زمين را نگاه مي كنم. “من اصلا نمي توانم از پنجره بيرون راتماشا كنم حالم به هم مي خورد” بدون اين كه جوابي از من بگيرد مثل زنش سر را به پشتي تكيه مي دهد و چشمانش را مي بندد.

 

صداي دلينگ كوتاهي مي آيد و چراغهاي قرمز روي علامت كمربند هارا ببنديد خاموش مي شود. پير مرد چشمش را باز مي كند و با ذوقي كودكانه مي گويد. ” خوب به سلامت افتاد تو خط خودش.” و اشاره مي كند به چراغ كمربند كه خاموش است.

خلبان دارد در باره پرواز صحبت مي كند و صداي مرد با حرف هاي او كه به انگليس صحبت مي كند، قاطي شده است. ديشب از اصفهان آمديم تهران خانه دخترم…تا ارتفاع سه هزار پايي…ويزا ي يك ساله دادند چون بار اولمان نيست…مدت پرواز پنج ساعت و… به دختر كوچكم ويزاندادند… درجه حرارت 35 درجه سانتيگراد زير صفر… 19 سالش است چون مجرد است مي ترسند برود و آن جا پناهنده شود…هواي لندن هم اكنون… ما هميشه با بريتيش اير ويز مي رويم …سفر خوشي را برايتان آرزو مي كنم.

 

معاون اداره كل دارايي اصفهان بوده است  يك سال قبل از انقلاب بازنشسته شده است. پسرش را كه ديپلم گرفته و خدمب هم كرده است 6 سال پيش براي تحصيل به انگلستان فرستاده است.” مهندس راه و ساختمان است” از همان اول در منچستر بوده درسش را هم همان جا خوانده است.

سر زن به يك طرف خم شده و ابروهايش را جمع كرده و به خواب رفته است.

” براي من هميشه درس قبل از همه چيز است.گفتم يا بايد درس بخواني يا برگردي . خرج سال اولش را خودم دادم بعد ماشاء الله خودش از پس خرجش در آمد. نه اين كه نمي توانستم پول بفرستم خودم عمدا اين كار را كردم كه زندگي ياد بگيرد.مرد شود.”

 

در اين نزديك شش ساعت مرد حتي پلك رو پلك نگذاشت . در خانه اي قديمي و سنتي نزديك ميدان امام متولدشد و به مدرسه رفت و هميشه شاگرد اول شد و درست پس از ديپلم كه آن زمان كمتر كسي مي توانست به آن دست پيدا كند استخدام شد و بلافاصله ازدواج كرد و زنش برايش اول دو دختر بعد همين پسرش كه الان مي رود به ديدارش و آخر سر هم يك دختر به دنيا آورد. زمان شاه از دست شاه جايزه گرفت .اين يكي را بدون اين كه بداند چرا يواش تر مي گويد. با وجود اين كه از آخوند جماعت خوشش نمي آيد اما قاطي سياست نشده است و…

 

هواپيما از وقتي كه ارتفاع كم مي كند تا زماني كه چرخ هايش با تكاني روي آسفالت باند مي نشينند پيرمرد چشمانش را بسته و چيزي نمي گويد اما به محض اينكه پس از نشستي با سرعت روي باند پيش مي رود مرد بقيه حرف هايش را از سر مي گيرد و معتقد است كه خلبان هاي انگليس بهترين هستند در دنيا.

 

بايد در لندن هواپيما عوض كنند و به منچستر بروند. اما براي بازرسي گذرنامه توي صف ايستاده اند. من تا اين جا كمكشان كرده ام و الان هم پشت سرشان ايستاده ام. يكي از باجه ها خالي مي شود و مامور صف به اين دو اشاره مي كند كه بروند جلو . صداي افسر مهاجرت را كه زني است سياه پوست مي شنوم كه علت مسافرتشان را مي پرسد. مرد با دوسه كلمه مي خواهد جواب دهد ” ماي سان بهروز عالياري .منچستر.”  افسر دوباره سئوال را تكرار مي كند. .و اوهم باز همان جواب را مي دهد. افسر سوال را عوض مي كند ” چقدر مي خواهيد بمانيد؟” و او جواب مي دهد ” منچستر . بهروز عالياري” افسر كلافه است و مدام صفحات گذرنامه را ورق مي زند. من طوري كه بشنود ميگويم كه مي توانم ترجمه كنم. چهره افسر باز مي شود و از من مي خواهد نزدك تر بروم. سوال و جواب ها شروع مي شود. و ظاهراخوب پيش مي رود .” بپرسيد پسرشان چه كاره است. ” جواب را مي دانم اما براي اين كه افسر شك نكند از مرد مي پرسم. كمي من و من مي كند و مي گويد” مغازه پيتزا فروشي دارد.” افسر آدرس مي خواهد و مرد با دستاني كه آشكارا مي لرزند از كيسه پلاستيكي چند صفحه كاغذ در مي آورد و دنبال برگه اي مي گردد.افسر با اشاره مي گويد كه لازم نيست و ازمن مي خواهد به آن ها بگويم كه باوجود ويزاي يك ساله نبايد بيشتر از شش ماه بمانند. گويا پيرمرد اين را مي داند مدام سر تكان مي دهد و مي گويد: يس.يس.” افسر مهري به پاسپورتشان مي زند و اشاره مي كند كه بروند. پير مرد دست و پاچه است مي آيد طرف من و دست مي اندازد گردنم و بامن روبوسي مي كند و خداحافظ مي گويد . گره كراواتش شل شده و به سويي خم شده است .

موهاي سفيد و تنكش پريشان است و صورتش خسته و پريشان تر از موهايش.

 

                                            +++++++++++++

 

 

                                                      بندر عباس  تابستان 63

ممد سراسيمه وارد دفترم مي شود و بي اعتنا به مسافري كه دارد از من توصيحاتي در باره اتاقش مي پرسد بريده بريده و نفس زنان مي گويد :

  • - مسيو مست كرده داره پشت بام نعره مي زنه.
  • - - مسيو؟
  • - آره يه دفعه هم دو ماه پيش مست كرد و همه جا رو ريخت به هم. شيشه شكست…

مشتري را كه هاج و واج دارد به حرف هايمان گوش مي دهد روانه اش مي كنم و به ممد مي گويم بنيشند دفتر تا من ببينم چه كار مي توانم بكنم.

 

از صاحب مسافرخانه كه در اين گرماي تابستان مرا دست تنها گذاشته است اين جاو الان دارد در باغ هاي شهر مادري اش مرند حال مي كند پرسيده بودم:

  • - اين بابا به نظر آدم حسابي مي آيد ظاهرا وضع ماليش هم بد نيست چرا نمي رود هتل بماند؟
  • - هيچ هتلي راهش نمي دهند.
  • - چرا.
  • - شب ها جايش را خيس مي كند.
  • - چكار مي كند؟
  • - خيس. شب ها تو جاش مي شاشد. هر شب. بدون استثنا.
  • - چرا؟
  • - چرا چي؟ خوب مريض است ديگر. خودش مي گويد براي معالجه تا انگليس هم رفته اما فايده اي نداشته.
  • - آدم بامعلومات و با شخصيتي است. انگليسي خوبي هم بلد است . آن روز با يك هندي كه آمده بود دنبال اتاق صحبت كرد. من شاخ درآوردم. او هم از انگليسي من تعجب كرده بود همه اش مي خواست بداند كجا ياد گرفته امش. گفتم توي همين هتل ها و مسافرخانه ها خنده اي كرد و گفت نه اين انگليسي مسافرخانه اي نيست ولي به هرحال ربطي به من ندارد.
  • - خيالت راحت باشد آدم قرص و درستي است فضول هم نيست. احتمالا حدس زده كه اين كار اصلي تو نيست.

 

صداي نعره و فحش هايش را از اين جا ميشنوم. دارد به زبان ارمني فحش مي دهد. اين كلمات را در تبريز از يك همكلاسي ارمني شنيده بودم.

 

از ممد پرسيده بودم:

  • - چطور شد آقاي صراف با آن همه وسواس به او اتاق داده.
  • - يك تشك مخصوص با روكش نايلون بهش داده و گفته كه هر روز بايد ملافه هايش را خودش بشويد.مسيو ماهي دو سه روز مي ايد براي ترخيص كالا هردفعه هم ملافه هاي خودش را مي آورد.
  • - خبر نداري چرا اين جوري شده ؟
  • - به اكبر نقاش گفته كه زنش و دو تابچه اش در تصادف مردند او بعد از شنيدن خبر دو روز بيهوش بود و بعد از آن اين جوري شد.

 

بالاي پله ها در آستانه در كوچك پشت بام ايستاده ام و او را مي بينم كه دارد باصداي بلند رو به خيابان فحش مي دهد.صدايش مي زنم بر مي گردد.و باخشم نگاهم مي كند:

  • - هان چيه ؟ آمدي منو بدي دست پاسدار؟ اگر يك نفر از اون ها اين جا پيداشو بشه. اول خود تو رو لو مي دم مي گم بريد ببينيد چرا فرار كرده آمده اين جا بعد هم خودم رو از اين بالا مي اندازم پايين.

 

يك لحظه احساس مي كنم يكي از اين پليس هاي فيلم هاي امريكايي هستم كه آمده بالاي پشت بام و مي خواهد با آرامش  و روانشناسانه يك نفر را كه مي خواهد خودكشي كند نجات دهد . خنده ام مي گيرد:

  • - مسيو جان آمدم بگويم كه هرچه خوردي نوش جانت فقط كمتر سرو صدا كن كه مسافرها متوجه نشوند.
  • - متوجه بشوند، به تخمم.مي خوان چيكار كنن پاسدار بيارن ؟ كميته خبر كنن؟ بگو بكنن. همين الان.

 

به او نزديكتر مي شوم . احساس خطر مي كند اول عقب عقب مي رود و بعد يكمرتبه حمله ميكند. تا بيايم بفهمم چه شده آكبر نقاش را كه متوجه حضورش نشده بودم مي بينم كه محكم سر و گردنش را ميان بازو هايش گرفته و فشار مي دهد.مسيو خرخركنان فحش مي دهد و من با دبه اي كه زير منبع آب است آب مي آورم و مي پاشم به صورت مسيو . آكبر رهايش مي كند مسيو ولو مي شود. آكبر دبه را گرفته و پشت سر هم آب مي ريزد به صورت و گردنش. مسيو آرام شده است. به پشت دراز كشيده و گوسفند وار ما دو تارا نگاه مي كند. يكباره بغضش مي تركد. اكبر دست مرا مي گيرد و مي گويد:

  • - بريم. بذار يه كم اين جا بماند بعد حالش بهتر مي شود مي آيد پايين.
  • - نكنه خودشو از اين بالا بندازه پايين؟

 

اكبر مي خندد:

- نه بابا مست كرده ديوانه كه نشده.

                              ******************************

 

 

تو اصرارمي كني كه در شهرگردي هايم همراهم شوي و من نمي پذيرم فقط به خاطر اين كه مي ترسم حوصله تورا سر آورم. من لاي كتابهاي كتابفروشي هاي درندشت خواهم گشت و تو اولين دقايق را بامن همدوش خواهي بود و بعد روي صندلي گوشه اي خواهي نشست و به من اطمينان خواهي داد كه” تو اصلا عجله نكن من زانويم  مختصر اذيت مي كند اين جوري راحتم. جان من عجله نكن.” اما مگر مي شود بار سنگين تورا بر ذهن كشيد و با خيالي آسوده عناوين كتاب هارا ديد زد. به چه زباني بايد بگويم كه من دراين چند روز فرصت لندن گردي دلم مي خواهد كسي بامن نباشد. به بهانه كتاب ها هم كه شده مي خواهم با درون در آيم و در خويش بنگرم. تو مي خواهي حق ميزباني را به جا آوري و تنهايم نگذاري و من مي خواهم يك روز هم كه شده بگذاري تنها نفس بكشم و در خيابان هايي كه ديكنز در آن قدم مي زد راه بروم.

اما الان را ديگر نمي توانم بهانه اي بياورم. كارت اعتباري تو را كه در پمپ بنزين جا گذاشته بودي دزديده اند و يك عرب با آن خريد كلاني كرده است. كامپيوتر فروشگاه مظنون شده عرب گير افتاده و الان پليس تو را احضار كرده كه اولا كارتت را تحويل بگيري و بعضي توضيحات هم به آن ها بدهي. و تو تمام ديشب را نخوابيده اي. وحشت تو از پليس و كار هاي اداري همچنان با تو هست.  نخواستي از پسرت كمك بگيري من دم دست تر بودم. مرا براي ترجمه مي بري. حد اقل مي داني من تمام راه را به تو نخواهم گفت كه چرا مواظب كارت اعتباري ات نشده اي چرا هر روز يك مساله مي سازي و چرا بچه هايت را به دردسر مي اندازي. ايران هم كه بودي با من كه فاميل چندان نزديكت نبودم بيشتر دمخور بودي. حد اقل سي سال از من بزرگتر بودي ولي مرا عقل كل مي دانستي. شب هاي بمباران تهران از ترس نمي خوابيدي و با من تخته نرد مي زدي تا صبح شود و بتواني بخوابي و هر دفعه قبل از خواب مي گفتي كه هرجور شده بايد بروي و از اين خراب شده خلاص شوي. مي گفتي كه پسرت كه در لندن است و صاحب كار و زندگي است اصرار مي كند كه مادرش را هم برداري و بروي پيش آن ها. اما همه دور و بري هايت مي گفتند كه نمي تواني دوام بياروري. غربت در سن تو آدم را دقمرگ مي كند .

تا اداره پليس نيم ساعتي راه در پيش است و تو با دلواپسي مي پرسي كه آيا اين برايت پرونده خواهد شد و من به شوخي مي گويم كه اين جا اگر كارت اعتباري كسي را بدزدند صاحب كارت به اعدام محكوم مي شود. سبر تكان مي دهي كه يعني ول كن بابا چه وقت شوخي است. همه در ايران از اين همه نفرتي كه نسبت به كلمه وطن داري تعجب مي كنند. در اين سال ها به هر كسي كه گذارش افتاده اين جا و حتي گاه درماندگي تورا در رابطه با ديگران و زندگي در اين جا ديده  خواستي نشان دهي كه انتخاب درستي كرده اي و حرف هاي پسرت را در باره نظم و دموكراسي و امكانات اين جا تحويلشان داده اي . تا كسي خواسته حرفي از ايران بزند به اصرار خواسته اي بگويي كه حتي يك ذره هم دلت برايش تنگ نشده است.

اعصابت ناراحت است و بد رانندگي مي كني و وادار مي كني اين ملت را كه سالي يك بار هم از بوق ماشينشان استفاده نمي كنند با بوق فحشت بدهند. مي خواهم آرامت كنم از تبريز مي گويم و اين كه بخشي از محله سيد حمزه را كوبيده اند و براي شهريار مقبره ساخته اند. كنجكاو مي شوي و نام كوچه هايي را كه دور وبر بودند مي پرسي . مي خواهي بداني كدام يك خراب شده است.دست مرا مي گيري و كوچه هارا دانه به دانه مي گردي سر از سرخاب در مي آوري و بعد قوشخانا سيلابي. افتاده اي به دور. داري نام هايي را كه چندين سال است به زبان نياورده اي مي گويي، هريك با خاطرهاي دور و شيرين. مي گذارم تا دل سير بگردي و تبريز را يك بار ديگر پس از سال ها ببيني.آرام مي پرسم: دلت مي خواهد سري به ايران بزني و بروي تبريز؟ پرخاش هايت را از ياد برده اي. نگاهت را از خيابان مي گيري لحظه اي آنرا به نگاهم گره مي زني :” فقط دلم مي خواهد مرا طوبائيه خاك كنند.”

                 

                               ****************************

صبح زود، خيلي زود پيش از آن كه آفتاب بزند،ميني بوس راه مي افتاد و از مركز بندر عباس كارمندان دفتري شركت بزرگ اسكله سازي را از گوشه و كنار جمع مي كرد تا ببردبه بيست كيلومتر آن طرف تر و هركدام را جلو سالن مكعب مستطيلي و دراز سيماني پياده كند. صندلي ها ناگفته صاحب داشتند هركس در جايي كه سوار مي شد مستقيم مي رفت به طرف صندلي خودش و سري تكان مي داد  و سلامي از سر وظيفه با مشتريان هر روزه ميني بوس مي كرد و بعد خودش را براي چرت نيم ساعته آماده مي كرد. اما اين مرد بالاي پنجاه ساله با موهاي جوگندمي و قيافه اي جذاب و مردانه كه بيشتر از يك هفته نبود  از ميني بوس استفاده مي كرد سر چرت نداشت. جايش درست پشت سر راننده بود بغل شيشه.

-  دو دخترش زندان هستند.

-از كجا فهميدي؟

-فاميل دور اكرم پور است.

-يكي از دختر هايش در زندان بندر است.

- چه روحيه اي دارد ماشاالله. مي بيني چه بگو بخند است؟

ميني بوس او را از خيابان نرسيده به اسكله قديم سوار مي كرد و اوتا برسد به ميدان اصلي با صداي رعد آساي خود چند شوخي و حرف بامزه نثار راننده مي كرد و چرت دو سه نفر را مي پراند. اما امروز جرات نداشت صبح را با شوخي با راننده كه دل و دماغ نداشت شروع كند.

- خوب حالا آسمان زمين نيومده. ده دقيقه دير مي رسيم.

- يادم نبود و الا از كمر بندي مي رفتم.

- حالا چه خبر است؟

- مراسم اعدامه.

-اعدام؟

- سه نفر را آويخته اند.

چشمان هراسان مرد ميان جمعيت كه ميني بوس با زحمت از ميانشان راه باز مي كرد دنبال چوبه هاي دار بود.همه ما هجوم برده بوديم به طرف پنجره هاي طرف راننده. ميني بوس سر كوچه اي تنگ كه مي توانست به زور در آن جا گيرد رسيد. راننده با فرزي پيچيد به كوچه و انگار بخواهد از دست تعقيب كننده اي فرار كند باسرعت از ميان ديوارهايي كه گاه كم مي ماند به  آن بخورد رد مي شد. گردن مرد اين بار به عقب پيچيده بود و هنوز داشت به جمعيت و چوبه دار نگاه مي كرد. ميني بوس پيچ ديگري خورد و جمعيت گم شد.مرد با چشماني پر از التماس برگشت به طرف ما كه ديگر چرت نمي زديم.

- شما ديديد؟

-نه.

-آره كاملا معلوم بود طفلي ها چقدر هم جوان بودند.

مرد با چشماني هراسان رو كرد به كسي كه اين را گفت.

- چند نفر شان زن بود؟

-زن؟ هيچكدامشان.

من نتوانشته بودم چوبه دار را ببينم. به مرد گفتم.

-هرسه مرد بودند.

-مطمئني؟

- راننده با بي حوصلگي گفت:

-بشين بابا توهم . زن را كه وسط ميدان دار نمي زنند.

مرد براي آخرين بار از من تائيد گرفت.

- مرد بودندهر سه؟

-آره هر سه.

نشست. زد به شانه راننده:

-هر سه مرد بودند.

 

                                                                 ============

اين نامه شانزده سال پيش نوشته شده است. 

عزيز هميشگي 

مادر و افسانه نمي دانند من هفته پيش رسيده ام اين جا. اين را هم نمي دانند كه يكماه در بازداشت پليس فرانسه بودم. و طبيعي است كه خبر ندارند با چه مصيبتي خودم را با كشتي رساندم اين جا. باور نمي كني . لاي گوني هاي سيگار! احتمالا آن ها هم قاچاق بودند. خدا پدر مسيو عبدالله را بيامرزد كه شوخي شوخي چند كلمه فرانسه يادمان داد تا سر موقع از حرف هاي انبار داره بفهمم كه يكساعت بعدش مي رسيم انگليس. خدا مي داند با چه عمليات محير العقولي خودم را از انبار خلاص كردم و قاطي مسافران شدم. ماجراهاي بعدي را مفصل برايت تعريف خواهم كرد.

 راستي مسيو عبدلله خاطرت هست؟ پيرمرد فرش فروش سر كوچه مان كه هشت سال در پاريس پيش دخترش زندگي كرده بود و آخر سر طاقت نياورده بود و براي مردن آمده بود ايران. اما كمي زود آمده بود چون شش سالي طول كشيد كه بالاخره صبح زود از جلو مغازه اش رد شويم و عكس با كراواتش را در آگهي ترحيمش ببينيم. يادت كه هست. تو مي گفتي اين عكس را در پاريس گرفته است.  نمي دانم چرا اين روزها همه اش فكر اين جور آدم هارا مي كنم. آن روز تصور مي كردم كه پس از سال ها سفيد كردن مو در اين جا برگشته ام تهران و كتابفروشي باز كرده ام و بچه ها اسمم را گذاشته اند مستر حبيب.  و منتظريد كه عكس با كراواتم را در آن تكه كاغذ مستطيلي بر در مغازه بسته ام ببينند.

فكر نمي كردم اين همه ذوق و شوق آمدن به اين جا انقدر زود بخوابد. پيش يك ايراني كه دوست سال هاي دور خانواده مان است و اينجا پيتزا فروشي دارد كار مي كنم و شب ها هم در مغازه مي خوابم. فعلا جرئت معرفي و تقاضاي پناهندگي پيدا نكرده ام. مامان فكر مي كند از همان چهارماه پيش كه يونان بودم  مستقيما آمده ام انگليس و الان هم وضعم خوب است. هفته پيش دوشنبه كه روز تحويل سال خودمان بود به دلم صابون زده بودم كه كارفرما دعوتم كند تحويل را با خانواده ايراني اش باشم. اما اين كار را نكرد. سفره كوچكي جور كردم دو سه تا سين رويش چيدم. به هفت تا نرسيد. مامان زنگ زد . همه جمع بودند. دايي بزرگه ام و بچه هايش هم تحويل را خانه مابودند. صداي تلويزيون روشن بود. گفتم من هم با ديگر دوستان سفره مفصل چيده ايم و منتظر ساعت تحويل هستيم. خواهرم افسانه پيله كرده بود كه سمنو از كجا گير آورديم. چيز هايي بافتم و تحويلش دادم. آخر سر گفت خوش بحالت بة تو بيشتر از ماخوش مي گذرد. گوشي را كه گذاشتند اين در لعنتي مغازه  را كيپ كردم كه سرماي موذي تو نيايد. اين مصرع اخوان آمد به ذهنم.” عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم.” هر كاري كردم نتوانستم بقيه اش را بياد بياورم. تصورش را بكن بقيه را خودم گفتم!! گوش كن: 

عيد آمد و ماخانه خود را نتكانديم

اهريمن غم از در اين خانه نرانديم

*

ياران همه ساغربه كف و نغمه به لب ها

ما بوسه اي از دور به ساغر ننشانديم.

*

بخت و خود و اين شهر بسنجيده و آخر

رخت خود از اين ورطه به جايي نكشانديم

*

بر سفره سيب و سمنو سكه و سنجد

جز سين سكوت شب و سرما ننشانديم.

*

مرغان همه در چهچهه و نغمه و پرواز

مرغ دل ما ماند و به جايي نپرانديم. 

مي بيني عزيز. غربت آدم را شاعر هم مي كند.

 كمي دير شد اما عيدت مبارك.  

                                                      حبيب 

nerli1.jpgnerli1.jpg

-          گير داده به تو. باوركن. چرا نمي آد از من بپرسه. عمدا دو سه دفعه خودم پرسيدم دنبال چه كتابي مي گرده.انگار دارم با ديوار حرف مي زنم راهش رو كشيد و يكراست آمد پيش تو.

-          خوب. من تحويلش مي گيرم حوصله ام بيشتر از تو و علي است. ديروز نيم ساعت يكريز با من حرف زد. خوشش آمده بود از اين كه چقدر با حوصله دارم حرف هايش را گوش مي كنم.

-          خودت هم بدت نمي آيد باهاش سرو كله بزني يه جورايي چراغ سبز مي دي.

-          مزخرف نگو جاي بابامه. تازه خود آقاي صادقي سپرده كه هواشو داشته باشم.تو اصلا خبر داري كه دو سه مجموعه شعر هم داره.

-          آره بابا جايزه نوبل هم گرفته حالا اگر ما كه اين كاره ايم و پنجساليه كتابفروشي مي كنيم ونمي شناسيمش به خاطر بي سوادي خودمان است وگرنه…

-          حالت خوب نيست مثل اين كه. منظورت چيه؟ …  يواش . داره مي آد اين ور .. 

*

من موهايم را سفيد كرده ام . لايه لايه چين و چروك بر گردن و زير چانه  و چشمان، رديف كرده ام اما تو سر مويي عوض نشده اي .  فقط لباس هايت شكل ديگري شده اند. روسري سر كرده اي. نگاهت همچنان مهربان است و لايه اي از شيطنت در دوردست هاي آن است. كمي هم لاغر تر شده اي. مانتوي سياه هم پوشيده اي  فكرش را بكن . تو و مانتو!

-          بايد آذربايجاني باشيد.

-          لهجه دارم؟

-          نه. فورم صورت و چشم و ابرو ها كاملا آذربايجاني است.

-          من تهران به دنيا آمدم اما پدر و مادرم اهل تبريز هستند.

-          همشهري منند. 

*

 اسم كتابهايي كه مي پرسد بهانه است. مي خواهد حرف بزند. آقاي صادقي مي گويد بايد فرهنگ برخورد بامشتري را جا بياندازيم. فروشنده يعني راهنما يعني تا مطمئن نشده كه مشتري جواب تمامي سئوال هايش رانگرفته ولش نكند. بابك اداي آقاي صادقي را در مي آورد: ” لبخند هم هرگز فراموش نشود.”و رو به من مي كند:”حتي اگر مشتري بخواهد مخ بزند.” علي نگاه معني دار مي كند و مي خنددو من سر تكان مي دهم.و نمي خواهم بگويم چهره غم زده اين مرد مسن و مهربان حتي يك لحظه هم نمي گذارد فكر ديگري در باره اش كني. احتمالا بابك نشنيده است كه من كلي از زندگي خودمان و از پدر و مادرم براي او تعريف كرده ام ولي او يك كلمه هم از خودش نگفته حتي وقتي در باره كتاب هاي شعرش پرسيدم انگار با دست چيزي را از خود دور كند اشاره كرده كه “ولش كن مزخرفاتند.” اما از خاطراتي كه ظاهرا مال خودش نيست صحبت كرده. انگار تو خواب حرف مي زند.

*

  تو حافظه ات را از دست داده اي. مرا نمي شناسي. اين جوري خيلي بهتر است خيلي چيز ها را به تو توضيح نخواهم داد. آن سر دنيا رفتنم را. خبر نگرفتنم از تو را.

  -مامان از روزهاي دانشجويي اش چيز هايي تعريف مي كند كه آدم باورش نمي شود. مي گويد يك روز در غذا خوري خواستيم بهانه بياوريم و اعتراض كنيم. سر شور بودن برنج دادو فرياد كرديم و بعد شعار داديم و و بطري هاي نوشابه را پرت كرديم و شيشه پنجره هارا شكستيم و گارد ريخت تو غذا خوري و با باتون افتاد به جان بچه ها بعد…

- بچه ها يكي از گارد ها را گروگان گرفتند…

- شما هم بين آن ها بوديد؟

- نه خوب به هر حال درتبريز اين خبر ها به سرعت مي پيچيد.

- مامان را هم يك ترم محروم كردند

.- بعضي ها هم رفتند زندان. دو سه نفر را هم اخراج كردند.

- مامان مي گفت دو سه نفر هم گم شدند. معلوم نشد چه بر سرشان آمد.

*

  بابك مي گويد : چه جاي بهتر از اين جا. هر روز يك ساعت مي آد مي شينه رو صندلي كنار ميز صادقي و يك جفت گوش كوپني را  هم مي گيره به كار و..

-          آدم خوبيه.  خيلي خوش صحبته. خيلي هم بامعلوماته.

-          نپرسيدي چه كاره است؟

-          نه اما آقاي صادقي مي گه از خارج اومده. اونجا زندگي مي كنه. ظاهرا اين دفعه اومده كه بمونه.

-          زن و بچه نداره؟

-          نمي دونم. 

*

  برسقف خاكستري آسمان  روي خيابان هاي باران زده، روزهاي در بدري تو و گريه هايت و ترس از اخراجت نقاشي مي شد و    ديوار هاي كنار رستوران هاي پياده رو  در روزهاي نادر آفتابي پر از طرح خنده هاي شيرينت و نقشه هايت براي آينده بود. اما هرگز  فكرش را نمي كردم زماني برگردم ايران و تو را زيبا تر از پيش در اين كتابفروشي دنج پيداكنم و نخواهم به تو بگويم چه گذشت بر من و بپرسم چه گذشت بر تو.                                                                        

                                                                                           *********************