در جمعي صحبت از آخماتوا شاعر بزرگ روس شد. آقايي از تعريف هايي كه در باره آخماتوا مي شد حيرت كرده بود. آخر سر به حرف درآمد:

” من زياد اهل شعر نيستم اما به هر حال از آن جائيكه عمري را با كتاب سر كردهام دور از شعر هم نبوده ام تازگي ها كتابي از آخماتوا خواندم. ببخشيد شعرهاي اين كتاب كه از او نقل شده بود چنان سست و سخيف بود كه مانده ام چرا اين زن را آنقر بزرگش كرده اند. تنها چيزي كه به نظرم رسيد اين بود كه احتمالا مسائل سياسي و جنگ سرد باعث شده بود كه به بهانه ناراضي بودن اواز سيستم استالين آنقدر گنده اش كرده باشند.”

همه حيرت كرديم او به تاييد همه مان فرهيخته بود و نكته سنج. از او خواستيم دليلي براي حرف هايش بياورد و او كتاب ” سرگذشت آنا آخماتووا” را كه اخيرا چاپ شده آورد و شعر هايي از آن برايمان خواند. البته كتاب زندگينامه است و به نثر اما طبيعي است كه جا به جا نمونه هايي از شعر هاي او نقل شده است. دو سه شعر از آن همه كه خواند يادداشت كردم. حق با اين دوست عزيز است. اگر آخماتوا چنين شعرهايي سروده باشد واي به سليقه ميليون ها كه اين همه به به و چه چه گفته اند و مي گويند براي اين شاعر. به اين چند شعر توجه كنيد:

خوش آمدي، اي درد جاودان!

عمر شاه خاكستري شد به  ديروزين  پايان

شب پاييزين  بود سرخ و نمور

شويم باز آمد و گفت صبور.

تو داني كه باز آوردندش ز نخجير.

بود كالبدش آرميده به پاي بلوط

…..(ص 67)

—————————————-

مي پنداشتيم گداياني بي چيزيم

تا آن كه همه چيز را يكباره از دست داديم

آنگاه هر يوم، يوم الخاطره شد

و ترانه اي تازه سروديم

در باب مال و منالي كه داشتيم

و فتوت خداوندي كه پيش از آن شاملش بوديم…(ص94)

————————————-

من نيم از آناني كه ترك وطن مي كنند

كه دشمنانشان وارسي مي كنند.

مجيز خشك و خالي نكند در من اثر

ندهم به آنان شعر خود بي ثمن…..(ص 14 8)

—————————————-

در اين جهان به سه چيز عشق مي ورزيد:

طاووس سپيدٌ نماز مغرب

ونقشه رنگ و رو رفته امريكا

از گريه بچه ها بدش مي آمد.

از چاي با مرباي تمشك بدش مي آمد

و از زنان سليطه در زندگي اش. حال فكر كنيد كه :

من زن او بودم.

—————————

نمونه ها زياد بود به تعداد همه شعر هايي كه از او نقل شده. بسياري از آن ها در مجموعه ” خاطره اي در درونم هست “برگردانده شده. مي شود سري هم به آن هاهم زد و روايتي ديگر هم از اين اشعار خواند.

image.jpg       مارگرت ات وود را شايد بسياري به ويژه در ايران بيشتر داستان نويس مي شناسند تا شاعر. اما او چند مجموعه شعر نيز دارد و يكي از شاعران درجه يك كاناداست.

ات وود در 1939 دراتاوابه دنيا آمد و اكنون در تورنتوبا گريم گيبسون،نويسنده معروف كانادايي، زندگي مي كند. شعر زير يكي از اشعار اخير اوست.

 

                                                                                               لحظه

 

آن لحظه كه پس از چندين سال

كار سخت و سفري دور و دراز

در ميانه اتاقت مي ايستي

در خانه نيم هكتاري ات در جزيره

نفسي از ته دل مي كشي

“بالاخره رسيدم. اين جا خانه من است.”

 

درست در همان لحظه

 درختان

بازوانشان را از گردا گرد تو برمي چينند،

پرذندگان آواز خود را پس مي گيرند،

صخره ها كمر مي خمانند و فرو مي ريزند،

و هوا چون موجي پس مي نشيند

وديگر نمي تواني نفس بكشي.

 

نجوا مي كنند:

“مال تو نيست هيچ چيز.

تو مهماني بودي هر از چند گاهي،

از تپه بالا مي رفتي، پرچم بر قله آن مي زدي ، پيروزي ات را جار مي زدي.

ما هرگز مال تو نبوديم

تو هرگز پيدايمان نكردي

هميشه بر عكس بود اين.”

                                                                    ****************************

دوستان عزيزي پس از خواندن شعر مگاف چه در كامنت ها و چه از طريق تلفن سئوال كرده اند كه هايكو چه رابطه اي با شعر كوتاه دارد و خواسته اند در اين باره توضيحي بشنوند. بگذريم از اينكه آدرس را چندان درست نيامده اند و توضيحات نه چندان كارشناسانه خواهند شنيد به هرحال بايد بگويم كه هايكو به نظر من فقط ژاپني است چون براي خود اصول و ترتيبي دارد كه فقط در چهارچوب زبان و فرهنگ ژاپني است كه قابل اجراست. حتي به فرض اگر در زبان ديگري هم بخواهد اجرا شود( رعايت تعداد هجا ها تصوير سازي هاي ويژه به خصوص از طبيعت و فشردگي و ايجاز كه هايكو را تبديل به فلاش يك ثانيه اي دوربين مي كند كه حاصل آن عكسي باشد كه جزئيات زيبا و دلپذيرش را بايد ذهن خواننده بگردد و پيدا كند.) باز در نهايت اگر  هايكو ناميده شود بدلي است از هايكوي اصلي. اما شعر هاي كوتاه زيادي در زبان هاي گوناگون سروده مي شوند كه شاعرانشان ترجيح مي دهند نام هايكو بر آن بگذارند مثل همين دو شعري كه من از مگاف نقل كرده ام. اين جا ديگر بايد اين نام گذاري را گذاشت به سليقه شاعر و محبتي كه به هايكو دارد و دلش خواسته شعرش را با آن نام بسرايد والا حاصل كار شعر كوتاه است و بس.

نمي دانم توانستم مختصر كمكي براي يافتن پرسش دوستان بكنم يانه. سپاس از لطف و توجه مهربانانه برومند و رضواني عزيز و ديگر ياران.

rogermcg-bw-3.jpg

اين عكس جناب راجر مگاف است. گاه گداري وقتي سري به گزيده چاق و چله اشعارش مي زد م حسرت تقسيم لذت بعضي از شعر هاي نابش با شعر دوستان در دلم مي ماند اما حالا ديگر با اين دفتر مجازي مي شود اين كار را كرد.

در تورق صبح جمعه اين كتاب به چند شعر كوتاه رسيدم كه قصد دارم آن ها را باهم بخوانيم.

راستي مگاف انگليسي است و هنوز زنده است. در بريتانيا يكي از محبوب ترين و دوست داشتني ترين شاعران است. بعضي ها اورا “رولد دال” شعر ناميده اند.طنز عنصر جدا نشدني است از شعر او. ظرافت و شيطنت هاي زباني اش مهر غير قابل ترجمه بودن را بر پيشاني بسياري از شعر هايش زده است.

                                                                                                                      **************

دو شعر از مجموعه عاشقانه ها براي “مونيكا ”

                                                                                                

   1                                                                                                                  

دور كه هستم از تو

چقدر تهي ام،

 چه اندازه تنها 

 باتو كه هستم

چه اشتياقي دارم

براي فرار.

   2                                                                                                                    

تو زني هستي با صورتك هاي بسيار

آن را كه خيلي مناسب چهره ات است

در غياب من به صورت مي زني.

پيش من اما وقتي

صورتك “همسري” بر چهره داري

كسالت از در و ديوار مي بارد.

                                          *****************

 اين هم دو سه شعر كوتاه ديگر:

                                                                                

  هايكو                                                                                         

آدم برفي در حياط

گوش سپرده به نغمه خداحافظي

قطرات باران .

 هايكويي ديگر

                                                                                           

اشكال هايكوي ژاپني

اين است

تا مي‌آيي چيزي بگويي

هفده هجا پرمي شود.

وقت است كه بروي

سراغ هايكويي ديگر.

راز بقا

                                                                                         

هر روز فكر مي كنم

در باره مرگ،

در باره مرض، گرسنگي،

خشونت،تروريسم،جنگ و

آخر دنيا .

اين جوري فكرم را از چيزهاي ديگر دور مي كنم.

                                                                                      ****************

                                                                                 

نمي خواهم داستانك هاي بندر عباس را پشت سرهم رديف كنم. سر آن داشتم كه گاه گاهي يكي از آن هارا پس از دوسه ترجمه شعر و حرف در باره شعر در اين جا بگنجانم اما امروز روز ولنتاين است و نمي شود اين داستانك را گذاشت براي روز بعد.

بندر عباس. مرداد. نيمه هاي آن. سال 1363 (2)

به سئوالش كه از من اتاق خالي خواسته جواب مثبت مي دهم اما سرم همچنين پايين است و در گير جمع بستن حساب ديروز هستم.

-اتاق دو تخته مي خواهم.

سرم رابلند مي كنم. دو نفرند. يكي جواني حدود بيست ساله سيه چرده احتمالا مال اطراف بندر و آن يكي… باورم نمي شود چهره بچه گانه ، قد كوتاه تر از جوان كنار دستش اما نيمتنه بلند و گشاد پالتو مانند به تن باكلاهي كشي بر سر آنهم فصل خرما پزان در بندر عباس. نگاهش را از من مي دزدد.به شوخي مي گويم:” نچايي جوان!”جوابم را نمي دهد جواني كه از من اتاق خواسته مي گويد :” مريض است. دكتر گفته خودش را بپوشاند. آورده ام دكتر. برادرم است.” دو شناسنامه را كه در دست دارد مي گذارد روي ميز. ” اين جوري كه اين بدبخت از گرماهلاك مي شود دكتر نگفت چه مرضي دارد؟ ” شانه بالامي اندازد و من ضبط صوت وار جملات هميشگي رامي گويم:” كفش هارا دم در اتاق مي گذاريد با جوراب نشسته روي ملافه هانمي رويد در اتاقتان را نمي بند يد. ساعت ده به بعد سر وصدانمي كنيد پول داريد مي سپاريد به من در صندوق برايتان نگه مي دارم فردا پس مي دهم.” جوان با تعجب به قوانين گوش مي دهد و مي گويد:” در را چرانبنديم؟ ناموس مردم چطور در اتاق در باز بخوابند؟”  ضبط صوت را ادامه مي دهم:” ما اين جا زن راه نمي دهيم. جوان كم تر از شانزده ساله هم فقط بايد با بزرگتر ش باشد.” گيج و مبهوت پول يك شب را پيش مي دهد و من شناسنامه ها رامي گذارم تو كشو و به محمد مي گويم اتاقشان را نشانشان دهد.

 ” اين ها در را بسته اند.” 

خلقم تنگ است:” پيله نكن محمد. حتمادارند لباس عوض مي كنند.  گفته ام بايد در را باز بگذارند.”

  يك ربع بعد محمد از جلو دفتر رد مي شود و بدون نگاهي به من مي گويد. “من رفتم بالا شير منبع را باز كنم. در اتاقشان هنوز بسته است.” نمي ماند  تا تشر مرا گوش كند.

 ده بيست دقيقه ديگر خودم مي روم سري به اتاقشان بزنم. در بسته است. چند ضربه به در مي زنم. صداي فنر تخت و پاهايي كه  باعجله از تخت مي آيند پايين. در به زاويه شياري باريك آن قدر كه مو هاي پريشان جوان و نيمي از زير پيراهن و پيژامه اش رانشان دهد، باز مي شود. ” گفتم اين در بايد باز باشد.” صداي جوان مي لرزد:”گفتم كه برادرم مريض است نبايد هوا بهش بخورد. .” با دست فشاري به در مي دهم و مي گويم “بگذار ببينم مريضي برادرت بالاخره چيست؟” مقاومت مي كند اما من در را باز كرده ام .و وسط اتاق هستم. دخترك حدود شانزده ساله روي تخت مچاله نشسته و مو هاي مشكي و فر فري اش پريشان است. جوان نمي داند چه كند. به او مي گويم:” مي داني اگر كميته بفهمد كلكت كنده است؟” صدايش مي لرزد:” به خدا نامزدم است ماه بعد عقد مي كنيم منتظريم خدمت من تمام شود دو روز آمده ام مرخصي …” آمده است مرخصي و به بهانه اين كه دختر رامي برد بندر خانه خاله اش خواسته است ساعتي را در مسافرخانه ما بيتوته كند:” شما آقايي كنيد گزارش ندهيد. بدبخت مي شوم فقط يك ماه از خدمتم مانده ماهمين الان مي رويم همين الان.” نگاهم فقط به جوان است كه مي لرزد.” آره بهتر است همين الان برويد. تا اين شاگرد فضول من شمارا نديده و مسافرها بويي نبرده اند.  مي داني كه  من بايد بيشتر از شما دو تاجواب پس دهم؟ زود باشيد.” بغلم مي كند صورتم رامي بوسد زير لب به لهجه اي غريب چيزهايي مي گويد مثل اين كه تشكر مي كند. بيرون مي آيم در اتاق را مي بندم.

جوان در پيش و جوانك پالتو پوش از پس با عجله پله ها ي كنار دفتر را مي روند پايين. جوان را صدا مي كنم لحظه اي مي ايستد و بعد با چهره اي نگران مي آيد بالا. ” شناسنامه هايتان يادت رفت.” ‌با خوشحالي آن ها را از دستم مي قاپد. ” مواظب باش پول  لايشان است.” با ناباوري نگاهم مي كند. بر مي گردد كه به جوانك پالتو پوش بپيوندد. نگاه من به آن هاست و نگاه سر در گم محمد كه تازه از پشت بام آمده است به من.

                                                                        ———————————

مرداد.نيمه هاي آن. بندر عباس. سال1363

قفس كوچك و سيمي كه ظاهرا براي قناري و بلبل و شايد مرغ عشق ساخته شده است اما حالا گنجشكي بي قرار خود را به سيم ها مي كوبد. قفس گوشه اتاق است.

- بابا اين زبان بسته را ولش كن برود مرض داري مگر؟

- او برود جان من هم از تنم مي رود. عادت كرده ام بهش.

عادت كرده است به او. راست مي گويد نصف شب بلند مي شود مي آيد اينجا  دفتر مسافرخانه آب و دان اش را كنترل مي كند و هر بار هم صبورانه به غرو و لند من كه روي تختخواب سفري ام در گوشه دفتر   زير پنكه سقفي عرق مي ريزم گوش مي كند ،  چيزي نمي گويد و به اتاقش بر مي گرددو مرا رهامي كند تا نيم ساعتي ديگر بي خوابي بكشم و آخر سر دو باره به خواب روم. محمد پا دوي مسافرخانه هم غر مي زند و مي گويد كه چرا به اين مرد رو داده ام كه جرئت كند و قفس را بخاطر اين پنكه بياورد به دفتر و آسايش مرا به هم بزند. ” ناسلامتي شما الان به جاي آقا سيف الله نشسته ايد و مدير مسافر خانه ايد  اين مرتيكه فردا حتما تخت خودش را هم به بهانه  اين پرنده مي آورد تو و مي گذار بغل صندوق.” محمد آن قيافه مظلومانه و چشمان پر از التماس او را نديده بود وقتي تهديد كردم كه در قفس را باز مي كنم و پرنده را آزاد.

- اين برود من هم رفته ام.

- بد است مگر؟ تو هم مي روي جايي كه وضعت از اين بهتر باشد مجبور نشوي بروي آن ور آب و با اين همه خطر سيگاربياوري و با هزار دلهره آبشان كني.

محمد مي گويد” اين بابا كار هايي كرده و فراري شده. يك همشهري شان كه اين جا ديدش به من گفت كه هم اين و هم داداشش سه ماه است كه از مشهد فرار كرده اند.مي گفت چند بار از طرف كميته ريخته اند خانه شان. قسم مي خورد كه اين بابا دانشجو بود.”

امروز صبح قبل از اينكه بيدارشوم رفته است. بايد پولش را كه شب ها به من مي سپرد تا در گاو صندوق بگذارم به او مي دادم. بيدارم نكرده . ديشب مي گفت با قايق عثمان ميروند. به او گفتم كه عثمان راه را خوب بلد نيست خطرناك است با او بروي. گويا چاره اي نداشت. قفس را گذاشته ام رو ميز تا آب كاسه را عوض كنم. محمد گفته بود ” شما اگر دلت نمي آيد من آزادش مي كنم .همين كه در قفس را شل ببندي يا حلقه اش را نياندازي اين انقدر ورجه وورجه مي رود كه خودش را بياندازد بيرون بعد هم كه ديگر كسي نمي تواند بگيردش. خلاص.” اما گويا چهره من انقدر جدي بود كه نخواهد بار ديگر اين را به من بگويد.

شايد هم من قفس را با شدت به زمين كوبيده ام و اين باعث شده  كه حلقه درش باز شودو من مبهوت حرف هاي نادر، يكي ديگر از مسافرهايم كه سيگار قاچاق مي كرد، متوجه بيرون آمدن پرنده نشوم و ناباورانه به مسير انگشت نادر چشم بدوزم كه ” همين بالا نرسيده به خط اول ايست دادند قايق نايستاد . شليك كردند عثمان زخمي شد ولي اين بدبخت در جا مرد.جسدش الان در اسكله قديم روبروي پاسگاه است.”و باز هم متوجه نشوم كه گنجشك چه سريع پريد بالا. اما صداي برخورد پره هاي پنكه را با او بشنوم و  او را كه كه يك باره با فشار به ديوار كوبيده مي شود و رجي از خونش را درسمت راست ديوار نزديك سقف جا مي گذارد ببينم.

                                                                                          +++++++++++

هميشه يادمان ميرود كه حافظ اگر حرفي داشت در غزلياتش گفته و بس.  گياهخواري و فوايد آن ربطي به هدايت ندارد. هدايت نويسنده بوف كور و سگ ولگرد است. شاملو حتي اگر خودش هم در ايرانشهر از سياست جهاني و خيانت شوروي به جنبش ايران نوشت و در باره فردوسي به زعم بعضي ها بي محبتي كرد شاملويي نبود كه مي شناسيم. شاملو با اشعار عظيم و حسرت برانگيزش است كه شاملو شده. در اين تاريخ دور ودراز خودمان كه سراسر زورگويي بوده است زماني كه كسي مي بالد و در زمينه اي بزرگ مي شود ، هم خود باور مي كند كه در ديگرزمينه ها هم بايد بزرگي كند و هم مخاطبانش اين انتظار را از او دارند. غافل از اينكه آنچه يك هنرمند مي آفريند بيشتر از فيلتري گذشته است كه عقل و منطق و آگاهي و استدلال را چندان دسترسي به آن نبوده است. هنرمند به قول مولانا ” چنگ است و از زمزمه خود خبري ندارد” او اگر در جامعه اي آزاد و چند صدايي باشد اين اصل بديهي را خواهد پذيرفت و مخاطبانش نيز.

ديروز ايران دررودي اين نقاش برجسته و بزرگ كشورمان در جلسه اي براي عده اي از خودش گفت و حضار از او سئوالاتي كردند. اين بانوي گرامي از فلسفه و جامعه شناسي و عرفان حرف زد و مخاطبانش با او در زمينه تلقي هاي فلسفي و تاريخي اش به جدل نشستند و باز همه يادمان رفت كه ايران دررودي همه حرف هايش را به زيبايي در آثار به جا ماندني اش زده است بي آنكه خود به تبيين و تفسير آن ها آگاهي داشته باشد. مثل بالزاك كه از سلطنت در فرانسه حمايت كرد و به سود آن صحبت كرد اما در آثار خود چنان با مظلومان ميليوني تحت ستم همان سلطنت همدلي كرد و به تشريح دقيق صف بندي اجتماعي فرانسه آن روز پرداخت كه ماركس در نامه اي به انگلس پيشنهاد كرد كه هركس بخواهد از تاريخ مردمي فرانسه اطلاع پيدا كند بايد رمان هاي او را بخواند.

خلاصه ، ايران دررودي عزيز هم آمد و مارا در حسرت صحبت از نقاشي هايش گذاشت و يادش رفت كه… 

پير روردي  شاعر فرانسوي است كه در 1960 در 71 سالگي مرد. شعر هاي نابي دارد. پر از تصاوير زيبا با حال و هواي سوررئاليستي. آراگون در باره اش گفته است كه او استاد همه ما بود. اين هم دو شعر كوتاه و زيبا از او از مجموعه “آخر اما دل يكي است” نشر باغ با ترجمه خودم .

 خورشيد

 

از اين جا كسي گذشته

                  و آهي را در اين اتاق جا گذاشته.

زندگي رخت بر بسته

خيابان

   پنجره اي باز

         رگه اي آفتاب

                   بر دشت سبز.

                                                    —

 

ناودان

 

بر هر ناوداني

                  آويزان از بام،

                 دستي

                شعري

               نوشته است.

ناودان پر از الماس

                      پرنده ها بر آن نك مي زنند.

                                                                    —

 

آن مرد ريشوي سنگ تيز به دست ، درست مثل نقاشي  كتاب تاريخ كلاس ششم ابتدايي ، كه از ترس جانوري قوي تر از خود به نزديك ترين غار پناه برده بود و با سنگ در دستش ديوار غار را خراش مي داد تا واهمه هاي خود را به تصوير بكشد چه در سر داشت؟ مي خواست  آن كه بعد از او گذارش به اين غار مي افتد در احوالات امروزش شريك شود؟ مي خواست به خود بقبولاند كه تنها نيست؟ مي خواست به قول فالكنر در ديوار زمان بنويسد”اين يادگار من است”؟ هر چه بود قصد او شايد اين يكي را فكر نمي كرد كه همين كار او ميليون ها سال بعد هم تكرار خواهد شد و از اين نقش ها بر روي ديوار،  روي پوست ، بر لوح ، بر كاغذ و بر صفحه مانيتور طنابي دراز بافته خواهد شد تا آن سوي تاريخ را به اين سو پيوند دهد.

اين دفتر مجازي را تازگي صاحب شده ام. به شوق همان دفترهاي سفيد روز اول مدرسه كه جلد مي گرفتم و چند صفحه اول را با خودكار قرمز خط كشي مي كردم اين صفحه را هم آماده مي كنم تا چه پيش آيد.