ممد سراسيمه وارد دفترم مي شود و بي اعتنا به مسافري كه دارد از من توصيحاتي در باره اتاقش مي پرسد بريده بريده و نفس زنان مي گويد :

  • - مسيو مست كرده داره پشت بام نعره مي زنه.
  • - - مسيو؟
  • - آره يه دفعه هم دو ماه پيش مست كرد و همه جا رو ريخت به هم. شيشه شكست…

مشتري را كه هاج و واج دارد به حرف هايمان گوش مي دهد روانه اش مي كنم و به ممد مي گويم بنيشند دفتر تا من ببينم چه كار مي توانم بكنم.

 

از صاحب مسافرخانه كه در اين گرماي تابستان مرا دست تنها گذاشته است اين جاو الان دارد در باغ هاي شهر مادري اش مرند حال مي كند پرسيده بودم:

  • - اين بابا به نظر آدم حسابي مي آيد ظاهرا وضع ماليش هم بد نيست چرا نمي رود هتل بماند؟
  • - هيچ هتلي راهش نمي دهند.
  • - چرا.
  • - شب ها جايش را خيس مي كند.
  • - چكار مي كند؟
  • - خيس. شب ها تو جاش مي شاشد. هر شب. بدون استثنا.
  • - چرا؟
  • - چرا چي؟ خوب مريض است ديگر. خودش مي گويد براي معالجه تا انگليس هم رفته اما فايده اي نداشته.
  • - آدم بامعلومات و با شخصيتي است. انگليسي خوبي هم بلد است . آن روز با يك هندي كه آمده بود دنبال اتاق صحبت كرد. من شاخ درآوردم. او هم از انگليسي من تعجب كرده بود همه اش مي خواست بداند كجا ياد گرفته امش. گفتم توي همين هتل ها و مسافرخانه ها خنده اي كرد و گفت نه اين انگليسي مسافرخانه اي نيست ولي به هرحال ربطي به من ندارد.
  • - خيالت راحت باشد آدم قرص و درستي است فضول هم نيست. احتمالا حدس زده كه اين كار اصلي تو نيست.

 

صداي نعره و فحش هايش را از اين جا ميشنوم. دارد به زبان ارمني فحش مي دهد. اين كلمات را در تبريز از يك همكلاسي ارمني شنيده بودم.

 

از ممد پرسيده بودم:

  • - چطور شد آقاي صراف با آن همه وسواس به او اتاق داده.
  • - يك تشك مخصوص با روكش نايلون بهش داده و گفته كه هر روز بايد ملافه هايش را خودش بشويد.مسيو ماهي دو سه روز مي ايد براي ترخيص كالا هردفعه هم ملافه هاي خودش را مي آورد.
  • - خبر نداري چرا اين جوري شده ؟
  • - به اكبر نقاش گفته كه زنش و دو تابچه اش در تصادف مردند او بعد از شنيدن خبر دو روز بيهوش بود و بعد از آن اين جوري شد.

 

بالاي پله ها در آستانه در كوچك پشت بام ايستاده ام و او را مي بينم كه دارد باصداي بلند رو به خيابان فحش مي دهد.صدايش مي زنم بر مي گردد.و باخشم نگاهم مي كند:

  • - هان چيه ؟ آمدي منو بدي دست پاسدار؟ اگر يك نفر از اون ها اين جا پيداشو بشه. اول خود تو رو لو مي دم مي گم بريد ببينيد چرا فرار كرده آمده اين جا بعد هم خودم رو از اين بالا مي اندازم پايين.

 

يك لحظه احساس مي كنم يكي از اين پليس هاي فيلم هاي امريكايي هستم كه آمده بالاي پشت بام و مي خواهد با آرامش  و روانشناسانه يك نفر را كه مي خواهد خودكشي كند نجات دهد . خنده ام مي گيرد:

  • - مسيو جان آمدم بگويم كه هرچه خوردي نوش جانت فقط كمتر سرو صدا كن كه مسافرها متوجه نشوند.
  • - متوجه بشوند، به تخمم.مي خوان چيكار كنن پاسدار بيارن ؟ كميته خبر كنن؟ بگو بكنن. همين الان.

 

به او نزديكتر مي شوم . احساس خطر مي كند اول عقب عقب مي رود و بعد يكمرتبه حمله ميكند. تا بيايم بفهمم چه شده آكبر نقاش را كه متوجه حضورش نشده بودم مي بينم كه محكم سر و گردنش را ميان بازو هايش گرفته و فشار مي دهد.مسيو خرخركنان فحش مي دهد و من با دبه اي كه زير منبع آب است آب مي آورم و مي پاشم به صورت مسيو . آكبر رهايش مي كند مسيو ولو مي شود. آكبر دبه را گرفته و پشت سر هم آب مي ريزد به صورت و گردنش. مسيو آرام شده است. به پشت دراز كشيده و گوسفند وار ما دو تارا نگاه مي كند. يكباره بغضش مي تركد. اكبر دست مرا مي گيرد و مي گويد:

  • - بريم. بذار يه كم اين جا بماند بعد حالش بهتر مي شود مي آيد پايين.
  • - نكنه خودشو از اين بالا بندازه پايين؟

 

اكبر مي خندد:

- نه بابا مست كرده ديوانه كه نشده.

                              ******************************

 

 

تو اصرارمي كني كه در شهرگردي هايم همراهم شوي و من نمي پذيرم فقط به خاطر اين كه مي ترسم حوصله تورا سر آورم. من لاي كتابهاي كتابفروشي هاي درندشت خواهم گشت و تو اولين دقايق را بامن همدوش خواهي بود و بعد روي صندلي گوشه اي خواهي نشست و به من اطمينان خواهي داد كه” تو اصلا عجله نكن من زانويم  مختصر اذيت مي كند اين جوري راحتم. جان من عجله نكن.” اما مگر مي شود بار سنگين تورا بر ذهن كشيد و با خيالي آسوده عناوين كتاب هارا ديد زد. به چه زباني بايد بگويم كه من دراين چند روز فرصت لندن گردي دلم مي خواهد كسي بامن نباشد. به بهانه كتاب ها هم كه شده مي خواهم با درون در آيم و در خويش بنگرم. تو مي خواهي حق ميزباني را به جا آوري و تنهايم نگذاري و من مي خواهم يك روز هم كه شده بگذاري تنها نفس بكشم و در خيابان هايي كه ديكنز در آن قدم مي زد راه بروم.

اما الان را ديگر نمي توانم بهانه اي بياورم. كارت اعتباري تو را كه در پمپ بنزين جا گذاشته بودي دزديده اند و يك عرب با آن خريد كلاني كرده است. كامپيوتر فروشگاه مظنون شده عرب گير افتاده و الان پليس تو را احضار كرده كه اولا كارتت را تحويل بگيري و بعضي توضيحات هم به آن ها بدهي. و تو تمام ديشب را نخوابيده اي. وحشت تو از پليس و كار هاي اداري همچنان با تو هست.  نخواستي از پسرت كمك بگيري من دم دست تر بودم. مرا براي ترجمه مي بري. حد اقل مي داني من تمام راه را به تو نخواهم گفت كه چرا مواظب كارت اعتباري ات نشده اي چرا هر روز يك مساله مي سازي و چرا بچه هايت را به دردسر مي اندازي. ايران هم كه بودي با من كه فاميل چندان نزديكت نبودم بيشتر دمخور بودي. حد اقل سي سال از من بزرگتر بودي ولي مرا عقل كل مي دانستي. شب هاي بمباران تهران از ترس نمي خوابيدي و با من تخته نرد مي زدي تا صبح شود و بتواني بخوابي و هر دفعه قبل از خواب مي گفتي كه هرجور شده بايد بروي و از اين خراب شده خلاص شوي. مي گفتي كه پسرت كه در لندن است و صاحب كار و زندگي است اصرار مي كند كه مادرش را هم برداري و بروي پيش آن ها. اما همه دور و بري هايت مي گفتند كه نمي تواني دوام بياروري. غربت در سن تو آدم را دقمرگ مي كند .

تا اداره پليس نيم ساعتي راه در پيش است و تو با دلواپسي مي پرسي كه آيا اين برايت پرونده خواهد شد و من به شوخي مي گويم كه اين جا اگر كارت اعتباري كسي را بدزدند صاحب كارت به اعدام محكوم مي شود. سبر تكان مي دهي كه يعني ول كن بابا چه وقت شوخي است. همه در ايران از اين همه نفرتي كه نسبت به كلمه وطن داري تعجب مي كنند. در اين سال ها به هر كسي كه گذارش افتاده اين جا و حتي گاه درماندگي تورا در رابطه با ديگران و زندگي در اين جا ديده  خواستي نشان دهي كه انتخاب درستي كرده اي و حرف هاي پسرت را در باره نظم و دموكراسي و امكانات اين جا تحويلشان داده اي . تا كسي خواسته حرفي از ايران بزند به اصرار خواسته اي بگويي كه حتي يك ذره هم دلت برايش تنگ نشده است.

اعصابت ناراحت است و بد رانندگي مي كني و وادار مي كني اين ملت را كه سالي يك بار هم از بوق ماشينشان استفاده نمي كنند با بوق فحشت بدهند. مي خواهم آرامت كنم از تبريز مي گويم و اين كه بخشي از محله سيد حمزه را كوبيده اند و براي شهريار مقبره ساخته اند. كنجكاو مي شوي و نام كوچه هايي را كه دور وبر بودند مي پرسي . مي خواهي بداني كدام يك خراب شده است.دست مرا مي گيري و كوچه هارا دانه به دانه مي گردي سر از سرخاب در مي آوري و بعد قوشخانا سيلابي. افتاده اي به دور. داري نام هايي را كه چندين سال است به زبان نياورده اي مي گويي، هريك با خاطرهاي دور و شيرين. مي گذارم تا دل سير بگردي و تبريز را يك بار ديگر پس از سال ها ببيني.آرام مي پرسم: دلت مي خواهد سري به ايران بزني و بروي تبريز؟ پرخاش هايت را از ياد برده اي. نگاهت را از خيابان مي گيري لحظه اي آنرا به نگاهم گره مي زني :” فقط دلم مي خواهد مرا طوبائيه خاك كنند.”

                 

                               ****************************

هفت هشت سال پيش دوستي مرا با يك شاعر ژاپني آشنا كرد كه كتابش برنده جايزه هانس كريستين اندرسون شده بود. كتاب نحيفي بود با نزديك به بيست شعر در آن كه ظاهرا براي سنين پايين سروده شده بودند. ظرافت شعر ها و نازك خيالي شاعر  مجذوبم كرد. آن هارا به فارسي برگرداندم و دوستي ناشر چاپش كرد و بعد از پخش بسيار ضعيف ديگر نمي دانم چه بر سرش آمد. بارها دوستاني كه آن را خوانده بودند از  من خواستند تا از ناشر بخواهم تجديد چاپش كند. اين خواسته را منتقل كردم اما جواب گاه اين بود كه” هنوز تعدادي از آن در انبار است” و يا ” تمام شده و عنقريب اين كار را خواهم كرد.” در هر صورت انتظار طول كشيد. بدم نيامد چند شعر از آن را با دوستان همراهم در وبلاگ تقسيم كنم.

مشخصات اين كتاب جوانمرگ اين است:

خواب پروانه ها  اثر ميچيو مادو  ترجمه احمد پوري  نشر سالي  1380

                                              ************************

گورخر

در قفسي

ساخته از خود.

                *************

پروانه ها

 

پروانه ها وقتي مي خوابند،

بال هايشان را به هم مي چسبانند.

پروانه ها آن قدر كوچك هستند

كه جاي كسي را نگيرند،

اما مي بيني چه فروتنانه

خود را

از وسط تا مي كنند؟

اين را كه مي بينم

دلم مي خواهد در گوش همه دنيا

بگويم:

” هيس!

مواظب باشيد

مبادا حتي كوچكترين صدا

خواب پروانه هارا آشفته كند”

           *********************

 

خواب

شب كه مي شود

دو پنجره روي صورتم

آرام آرام

كركره هايشان را مي كشند پايين.

دو پنجره كوچك

همه موجوداتي هم كه

در آسمان

در دريا

روي زمين زندگي مي كنند،

خيلي آرام

كركره هايشان را مي كشند پايين

تا نگذارند حتي يك خواب

قاطي خواب هاي ديگر شود.

 

                                                          ====================

صبح زود، خيلي زود پيش از آن كه آفتاب بزند،ميني بوس راه مي افتاد و از مركز بندر عباس كارمندان دفتري شركت بزرگ اسكله سازي را از گوشه و كنار جمع مي كرد تا ببردبه بيست كيلومتر آن طرف تر و هركدام را جلو سالن مكعب مستطيلي و دراز سيماني پياده كند. صندلي ها ناگفته صاحب داشتند هركس در جايي كه سوار مي شد مستقيم مي رفت به طرف صندلي خودش و سري تكان مي داد  و سلامي از سر وظيفه با مشتريان هر روزه ميني بوس مي كرد و بعد خودش را براي چرت نيم ساعته آماده مي كرد. اما اين مرد بالاي پنجاه ساله با موهاي جوگندمي و قيافه اي جذاب و مردانه كه بيشتر از يك هفته نبود  از ميني بوس استفاده مي كرد سر چرت نداشت. جايش درست پشت سر راننده بود بغل شيشه.

-  دو دخترش زندان هستند.

-از كجا فهميدي؟

-فاميل دور اكرم پور است.

-يكي از دختر هايش در زندان بندر است.

- چه روحيه اي دارد ماشاالله. مي بيني چه بگو بخند است؟

ميني بوس او را از خيابان نرسيده به اسكله قديم سوار مي كرد و اوتا برسد به ميدان اصلي با صداي رعد آساي خود چند شوخي و حرف بامزه نثار راننده مي كرد و چرت دو سه نفر را مي پراند. اما امروز جرات نداشت صبح را با شوخي با راننده كه دل و دماغ نداشت شروع كند.

- خوب حالا آسمان زمين نيومده. ده دقيقه دير مي رسيم.

- يادم نبود و الا از كمر بندي مي رفتم.

- حالا چه خبر است؟

- مراسم اعدامه.

-اعدام؟

- سه نفر را آويخته اند.

چشمان هراسان مرد ميان جمعيت كه ميني بوس با زحمت از ميانشان راه باز مي كرد دنبال چوبه هاي دار بود.همه ما هجوم برده بوديم به طرف پنجره هاي طرف راننده. ميني بوس سر كوچه اي تنگ كه مي توانست به زور در آن جا گيرد رسيد. راننده با فرزي پيچيد به كوچه و انگار بخواهد از دست تعقيب كننده اي فرار كند باسرعت از ميان ديوارهايي كه گاه كم مي ماند به  آن بخورد رد مي شد. گردن مرد اين بار به عقب پيچيده بود و هنوز داشت به جمعيت و چوبه دار نگاه مي كرد. ميني بوس پيچ ديگري خورد و جمعيت گم شد.مرد با چشماني پر از التماس برگشت به طرف ما كه ديگر چرت نمي زديم.

- شما ديديد؟

-نه.

-آره كاملا معلوم بود طفلي ها چقدر هم جوان بودند.

مرد با چشماني هراسان رو كرد به كسي كه اين را گفت.

- چند نفر شان زن بود؟

-زن؟ هيچكدامشان.

من نتوانشته بودم چوبه دار را ببينم. به مرد گفتم.

-هرسه مرد بودند.

-مطمئني؟

- راننده با بي حوصلگي گفت:

-بشين بابا توهم . زن را كه وسط ميدان دار نمي زنند.

مرد براي آخرين بار از من تائيد گرفت.

- مرد بودندهر سه؟

-آره هر سه.

نشست. زد به شانه راننده:

-هر سه مرد بودند.

 

                                                                 ============

اين نامه شانزده سال پيش نوشته شده است. 

عزيز هميشگي 

مادر و افسانه نمي دانند من هفته پيش رسيده ام اين جا. اين را هم نمي دانند كه يكماه در بازداشت پليس فرانسه بودم. و طبيعي است كه خبر ندارند با چه مصيبتي خودم را با كشتي رساندم اين جا. باور نمي كني . لاي گوني هاي سيگار! احتمالا آن ها هم قاچاق بودند. خدا پدر مسيو عبدالله را بيامرزد كه شوخي شوخي چند كلمه فرانسه يادمان داد تا سر موقع از حرف هاي انبار داره بفهمم كه يكساعت بعدش مي رسيم انگليس. خدا مي داند با چه عمليات محير العقولي خودم را از انبار خلاص كردم و قاطي مسافران شدم. ماجراهاي بعدي را مفصل برايت تعريف خواهم كرد.

 راستي مسيو عبدلله خاطرت هست؟ پيرمرد فرش فروش سر كوچه مان كه هشت سال در پاريس پيش دخترش زندگي كرده بود و آخر سر طاقت نياورده بود و براي مردن آمده بود ايران. اما كمي زود آمده بود چون شش سالي طول كشيد كه بالاخره صبح زود از جلو مغازه اش رد شويم و عكس با كراواتش را در آگهي ترحيمش ببينيم. يادت كه هست. تو مي گفتي اين عكس را در پاريس گرفته است.  نمي دانم چرا اين روزها همه اش فكر اين جور آدم هارا مي كنم. آن روز تصور مي كردم كه پس از سال ها سفيد كردن مو در اين جا برگشته ام تهران و كتابفروشي باز كرده ام و بچه ها اسمم را گذاشته اند مستر حبيب.  و منتظريد كه عكس با كراواتم را در آن تكه كاغذ مستطيلي بر در مغازه بسته ام ببينند.

فكر نمي كردم اين همه ذوق و شوق آمدن به اين جا انقدر زود بخوابد. پيش يك ايراني كه دوست سال هاي دور خانواده مان است و اينجا پيتزا فروشي دارد كار مي كنم و شب ها هم در مغازه مي خوابم. فعلا جرئت معرفي و تقاضاي پناهندگي پيدا نكرده ام. مامان فكر مي كند از همان چهارماه پيش كه يونان بودم  مستقيما آمده ام انگليس و الان هم وضعم خوب است. هفته پيش دوشنبه كه روز تحويل سال خودمان بود به دلم صابون زده بودم كه كارفرما دعوتم كند تحويل را با خانواده ايراني اش باشم. اما اين كار را نكرد. سفره كوچكي جور كردم دو سه تا سين رويش چيدم. به هفت تا نرسيد. مامان زنگ زد . همه جمع بودند. دايي بزرگه ام و بچه هايش هم تحويل را خانه مابودند. صداي تلويزيون روشن بود. گفتم من هم با ديگر دوستان سفره مفصل چيده ايم و منتظر ساعت تحويل هستيم. خواهرم افسانه پيله كرده بود كه سمنو از كجا گير آورديم. چيز هايي بافتم و تحويلش دادم. آخر سر گفت خوش بحالت بة تو بيشتر از ماخوش مي گذرد. گوشي را كه گذاشتند اين در لعنتي مغازه  را كيپ كردم كه سرماي موذي تو نيايد. اين مصرع اخوان آمد به ذهنم.” عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم.” هر كاري كردم نتوانستم بقيه اش را بياد بياورم. تصورش را بكن بقيه را خودم گفتم!! گوش كن: 

عيد آمد و ماخانه خود را نتكانديم

اهريمن غم از در اين خانه نرانديم

*

ياران همه ساغربه كف و نغمه به لب ها

ما بوسه اي از دور به ساغر ننشانديم.

*

بخت و خود و اين شهر بسنجيده و آخر

رخت خود از اين ورطه به جايي نكشانديم

*

بر سفره سيب و سمنو سكه و سنجد

جز سين سكوت شب و سرما ننشانديم.

*

مرغان همه در چهچهه و نغمه و پرواز

مرغ دل ما ماند و به جايي نپرانديم. 

مي بيني عزيز. غربت آدم را شاعر هم مي كند.

 كمي دير شد اما عيدت مبارك.  

                                                      حبيب 

nerli1.jpgnerli1.jpg

-          گير داده به تو. باوركن. چرا نمي آد از من بپرسه. عمدا دو سه دفعه خودم پرسيدم دنبال چه كتابي مي گرده.انگار دارم با ديوار حرف مي زنم راهش رو كشيد و يكراست آمد پيش تو.

-          خوب. من تحويلش مي گيرم حوصله ام بيشتر از تو و علي است. ديروز نيم ساعت يكريز با من حرف زد. خوشش آمده بود از اين كه چقدر با حوصله دارم حرف هايش را گوش مي كنم.

-          خودت هم بدت نمي آيد باهاش سرو كله بزني يه جورايي چراغ سبز مي دي.

-          مزخرف نگو جاي بابامه. تازه خود آقاي صادقي سپرده كه هواشو داشته باشم.تو اصلا خبر داري كه دو سه مجموعه شعر هم داره.

-          آره بابا جايزه نوبل هم گرفته حالا اگر ما كه اين كاره ايم و پنجساليه كتابفروشي مي كنيم ونمي شناسيمش به خاطر بي سوادي خودمان است وگرنه…

-          حالت خوب نيست مثل اين كه. منظورت چيه؟ …  يواش . داره مي آد اين ور .. 

*

من موهايم را سفيد كرده ام . لايه لايه چين و چروك بر گردن و زير چانه  و چشمان، رديف كرده ام اما تو سر مويي عوض نشده اي .  فقط لباس هايت شكل ديگري شده اند. روسري سر كرده اي. نگاهت همچنان مهربان است و لايه اي از شيطنت در دوردست هاي آن است. كمي هم لاغر تر شده اي. مانتوي سياه هم پوشيده اي  فكرش را بكن . تو و مانتو!

-          بايد آذربايجاني باشيد.

-          لهجه دارم؟

-          نه. فورم صورت و چشم و ابرو ها كاملا آذربايجاني است.

-          من تهران به دنيا آمدم اما پدر و مادرم اهل تبريز هستند.

-          همشهري منند. 

*

 اسم كتابهايي كه مي پرسد بهانه است. مي خواهد حرف بزند. آقاي صادقي مي گويد بايد فرهنگ برخورد بامشتري را جا بياندازيم. فروشنده يعني راهنما يعني تا مطمئن نشده كه مشتري جواب تمامي سئوال هايش رانگرفته ولش نكند. بابك اداي آقاي صادقي را در مي آورد: ” لبخند هم هرگز فراموش نشود.”و رو به من مي كند:”حتي اگر مشتري بخواهد مخ بزند.” علي نگاه معني دار مي كند و مي خنددو من سر تكان مي دهم.و نمي خواهم بگويم چهره غم زده اين مرد مسن و مهربان حتي يك لحظه هم نمي گذارد فكر ديگري در باره اش كني. احتمالا بابك نشنيده است كه من كلي از زندگي خودمان و از پدر و مادرم براي او تعريف كرده ام ولي او يك كلمه هم از خودش نگفته حتي وقتي در باره كتاب هاي شعرش پرسيدم انگار با دست چيزي را از خود دور كند اشاره كرده كه “ولش كن مزخرفاتند.” اما از خاطراتي كه ظاهرا مال خودش نيست صحبت كرده. انگار تو خواب حرف مي زند.

*

  تو حافظه ات را از دست داده اي. مرا نمي شناسي. اين جوري خيلي بهتر است خيلي چيز ها را به تو توضيح نخواهم داد. آن سر دنيا رفتنم را. خبر نگرفتنم از تو را.

  -مامان از روزهاي دانشجويي اش چيز هايي تعريف مي كند كه آدم باورش نمي شود. مي گويد يك روز در غذا خوري خواستيم بهانه بياوريم و اعتراض كنيم. سر شور بودن برنج دادو فرياد كرديم و بعد شعار داديم و و بطري هاي نوشابه را پرت كرديم و شيشه پنجره هارا شكستيم و گارد ريخت تو غذا خوري و با باتون افتاد به جان بچه ها بعد…

- بچه ها يكي از گارد ها را گروگان گرفتند…

- شما هم بين آن ها بوديد؟

- نه خوب به هر حال درتبريز اين خبر ها به سرعت مي پيچيد.

- مامان را هم يك ترم محروم كردند

.- بعضي ها هم رفتند زندان. دو سه نفر را هم اخراج كردند.

- مامان مي گفت دو سه نفر هم گم شدند. معلوم نشد چه بر سرشان آمد.

*

  بابك مي گويد : چه جاي بهتر از اين جا. هر روز يك ساعت مي آد مي شينه رو صندلي كنار ميز صادقي و يك جفت گوش كوپني را  هم مي گيره به كار و..

-          آدم خوبيه.  خيلي خوش صحبته. خيلي هم بامعلوماته.

-          نپرسيدي چه كاره است؟

-          نه اما آقاي صادقي مي گه از خارج اومده. اونجا زندگي مي كنه. ظاهرا اين دفعه اومده كه بمونه.

-          زن و بچه نداره؟

-          نمي دونم. 

*

  برسقف خاكستري آسمان  روي خيابان هاي باران زده، روزهاي در بدري تو و گريه هايت و ترس از اخراجت نقاشي مي شد و    ديوار هاي كنار رستوران هاي پياده رو  در روزهاي نادر آفتابي پر از طرح خنده هاي شيرينت و نقشه هايت براي آينده بود. اما هرگز  فكرش را نمي كردم زماني برگردم ايران و تو را زيبا تر از پيش در اين كتابفروشي دنج پيداكنم و نخواهم به تو بگويم چه گذشت بر من و بپرسم چه گذشت بر تو.                                                                        

                                                                                           *********************                 

در ترجمه شعر گاه وزن و قافيه در زبان اصلي چنان وزنه سنگيني دارد كه آدم از خير ترجمه مي گذرد. اما گاهي هم توسني دلربا پيدا مي شود كه پس از چند زماني چموشي و بد قلقي رام مي شود و تورا مي برد به آن دور دست هايي كه شا عر را برده بود. اين جاست كه خستگي بخار مي شود و تو با آسودگي بيشتري تر جمه را بر سيني به خواننده تعارف مي كني. يكي از اين موارد اين شعر كارل سند برگ بود. ديدم بد نيست با درج هر دو زبان با دوستان اهل بخيه و يا علاقمند تجربه اي را به كنكاش بكشانم. اين شعر را از مجموعه ” براي تو ماه نغمه سر دادم” نشر مرواريد به ترجمه خودم نقل مي كنم:

خيابانگرد

در ميان سايه هاي چهار راه

زني در تاريكي فرو مي رود و به انتظار مي ايستد

تا به سر رسيدن پليسي دو باره راه افتد

با لبخندي شكسته،

ماسيده بر صورتي رنگ شده روي استخواني خسته،

و چشماني به حسرت نشسته.

تمامي شب عرضه مي كند به رهگذران آن چه را كه مي خواهند

از زيبايي افسرده اش، از تن پژمرده اش، از روياهاي به باد سپرده اش

و كسي چيزي نمي پذيرد.

  Traffickers

 Among the shadows where two streets cross

A woman lurks in the dark and waits

To move on when a policeman heaves in view.

Smiling a broken smile from a face

Painted over haggard bones and desperate eyes

,All night she offers passers-by what they will

Of her beauty wasted, body faded, claims gone,

And no takers. , 

بندر عباس . 1363 مردادماه.(3)

نسيم ولرمي كه از ساعت 3 تا 6صبح از سوي دريا مي وزد كافي است كه به عشق آن، تخت تاشو سفري ام را از توي دفتر بيرون بياورم و در ايوان مشرف به خيابان كه ان سويش درياست جا دهم، يك ساعتي تلاش كنم تا پلك روي  پلك بيافتد و خواب دو سه ساعت شبانه روزي را به جا آورم. براي همين يك ساعت كلنجار هم بايد افسار اين كره اسب چموش خيال را رهاكنم تا در ميدان شلوغ و پر گردو خاك آن چه در اين چند ماه به سرم آمده شلنگ تخته بيندازد و جفتك بپراند و سري به مادر بزند كه دل نگرانش را در بقچه اي پيچيده تا ديگران نبينندش و او بتواند با همان صورتك آرام و خندان همه را دلداري دهد كه” چيزيش نمي شود. بيخود نگران نباشيد. خوب مي شناسمش . حواسش جمع است. آب ها كه از آسياب افتاد. برمي گردد.” و جواب خواهرم را كه پرسيده است اگر آن جا بشناسندش چي با خنده هميشگي اش بدهد كه” تو اگر نگويي كسي  نمي داند كيه.ديروز نديدي چه سرحال داشت پشت تلفن حرف مي زد؟” تا پلك بر پلك بوسه زند هنوز وقت هست كه آخرين جملات  صاحب مسافرخانه را كه تماي اين تشكيلات را سپرده دست تو و رفته براي استراحت تابستاني در زادگاه خنك و سرسبزش در آذربايجان، براي چندمين بار نشخوار كني كه” نگران نباش. اگر بدانم واقعا خطري تهديدت مي كند دو ساعته توي قايق موتوري يكي از اين بچه ها رد ت مي كنم آن ور آب.” و دلت را با آن قرص كني و سعي كني آسوده تر بخوابي اگر اين مسافران نصف شبي راحتت بگذارند.” چيه آقا؟ در را چرا مي شكني؟ جا نداريم. نمي بيني روي در چه نوشته؟” و دلت به ديدن چهره ملتمس مسافر كه از پياده رو بالكن را نگاه مي كند تا زير نور چراغ تير صاحب صدا را تشخيص دهد ،نمي سوزد.آما اين يكي دست بردار نيست. ضربه هايي كه به در آهني مي زند كم مانده است در را ناساز كند.حالا كه ديگر خواب را از سر و چشمم فراري داده بايد حسابي تلافي كنم. ” آهاي يابو در را چرا مي شكني؟”قبل از اينكه كلماتش را كه مي گويد” يابو خودتي بيا در را بازكن” خوب بفهمم چشمم به چند نفر مي افتد. همه دستشان تفنگ دارند  و مرا كه كنار تختم بغل معجر بالكن  ايستاده ام نگاه مي كنند.” زود باش بيا در را بازكن” چرا براي يك نفر اين همه آدم آمده؟ مگر دزد مسلح مي خواهيد دستگير كنيد. نمي دانم كي نهيب ذهن بر ترديد پا غلبه مي كند دست هاي لرزانم را مي بينم كه كلون پشت در را باز مي كند و هنوز كاملا رهايش نكرده در با فشار باز مي شود و همه مي ريزند تو. صاحب صداي قبلي بة من كه از فشار آن ها به ديوار پشت لته در چسب شده ام مي گويد” صاحب مسافرخانه كيه؟” ” اين جا نيست مسئول منم.”” اين جا در روي ديگر ندارد؟”“نه.”” راه پله پشت بام كجاست؟”” بالا بغل دفتر”اشاره مي كند دو نفر بروند پشت بام . دونفر ديگررا مي گذارد بيرون از در، تو پياده رو. مرا مي اندازد جلو و با دو سه نفر پشت سرم از پله ها مي آيد بالا.مثل اين كه من هدف نيستم بايد خبر هاي ديگري باشد.در نور كمرنگ لامپ 60 ولتي راهرو مي شود اتاق ها را ديد كه در همه شان باز است و در هر يكي دوسه تخت با مسافران خسته كه گرم خوابند.” چراغ ها را روشن نكن.”با چراغ قوه صورت مسافر هارا يك يك وارسي مي كند بعضي ها هراسان چشم باز مي كنند  و بعضي ديگر بي خبر از دور و بر، گرده عوض مي كنند.  مامورهمراه رئيس به نجوا جواب سوال مرا مي دهد. ” گزارش شده سه قاچاقچي اين جا هستند.” نفسي به آسودگي مي كشم. پس مساله سياسي نيست. قاچاقچي. اين ها همه قاچاقچي هستند. غير از اكبر و مرتضي كه مسافران دائمي اند و از كليبر آذربايجان به دنبال كار آمده اند و سه سال است كه نقاش در و پنجره هستند بقيه مي روند آن ور آب سيگار و ويدئو مي اورند و با هزار زحمت مي برند تهران و با پول بيشتري برمي گردند و باز از سر. اما ابراهيم كه الان نور چراغ قوه روي صورتش است فرق مي كند. اهل يكي از دهات اطراف همدان است. شلوار كردي مي اورد و سيگار مي برد. ديشب به من گفت كه آخرين تريپ اش هست. هفته ديگر مي خواهد زن بگيرد. در كرج تو شركت ساختماني كار پيدا كرده است. از تخت بيرونش كشيده اند. هراسان اطراف را نگاه مي كند و چشمانش ماجرا را از من مي پرسد. دو نفر ديگر را هم از اتاق ته سالن پيدا كرده اند . ابراهيم بغل دست من  ايستاده است وآن طرفش مامور مسلح. دستش تو جيب شلوار كردي اش است. به نرمي حركت ماري  دست بيرون مي  ايد و وارد جيب شلوار من مي شود و زماني كه تركش مي كند سنگيني و حجمي آشكار جا مي گذارد. نگاه سريع من به مامور كنار او معلوم مي كند كه او چيزي متوجه نشده است. چه در جيبم گذاشته است؟ هروئين؟ ترياك؟ حشيش؟ كه خودش گير نيافتد و من گير بيافتم؟ نگاه پرسان و وحشت زده ام را با نگاهي معصوم و جانگداز جواب مي دهد كه يعني مردانگي كن و صدايش را در نياور. ابراهيم چه خبر دارد كه اگر اين يكي را هم از من بگيرند ديگر خلاصي ندارم.  و از اين هم خبرندارد كه من آرام از روي شلوار كردي سعي مي كنم حس لامسه ام جواب” اين چيست” مرا زودتر بدهد تا تصميمي كه گرفته ام توجيه بهتري داشته باشد.اما پيش از اينكه جواب را بگيرم ابراهيم رامي بينم كه بازو را در اختيار مامور گذاشته تا اورا به طرف پايين پله ها هل دهد و پشت سرش آن دو نفر هم اسير در پنجه مامور پايين بروند. آخرين مامور كه بيرون مي رود و من دررا پشت سرشان مي بندم. بي اعتنا به اكبر و محمد كه بالاي پله هاايستاده اند و به من زل زده اند بسته را بيرون مي كشم .چيزي  توي نايلون لوله شده. با عجله بازش مي كنم . اسكنا س . نمي دانم چرا مي برم نزديك دماغم. انگار انتظار دارم بوي عروسي از ان بيايد.                                       ***************     

در جمعي صحبت از آخماتوا شاعر بزرگ روس شد. آقايي از تعريف هايي كه در باره آخماتوا مي شد حيرت كرده بود. آخر سر به حرف درآمد:

” من زياد اهل شعر نيستم اما به هر حال از آن جائيكه عمري را با كتاب سر كردهام دور از شعر هم نبوده ام تازگي ها كتابي از آخماتوا خواندم. ببخشيد شعرهاي اين كتاب كه از او نقل شده بود چنان سست و سخيف بود كه مانده ام چرا اين زن را آنقر بزرگش كرده اند. تنها چيزي كه به نظرم رسيد اين بود كه احتمالا مسائل سياسي و جنگ سرد باعث شده بود كه به بهانه ناراضي بودن اواز سيستم استالين آنقدر گنده اش كرده باشند.”

همه حيرت كرديم او به تاييد همه مان فرهيخته بود و نكته سنج. از او خواستيم دليلي براي حرف هايش بياورد و او كتاب ” سرگذشت آنا آخماتووا” را كه اخيرا چاپ شده آورد و شعر هايي از آن برايمان خواند. البته كتاب زندگينامه است و به نثر اما طبيعي است كه جا به جا نمونه هايي از شعر هاي او نقل شده است. دو سه شعر از آن همه كه خواند يادداشت كردم. حق با اين دوست عزيز است. اگر آخماتوا چنين شعرهايي سروده باشد واي به سليقه ميليون ها كه اين همه به به و چه چه گفته اند و مي گويند براي اين شاعر. به اين چند شعر توجه كنيد:

خوش آمدي، اي درد جاودان!

عمر شاه خاكستري شد به  ديروزين  پايان

شب پاييزين  بود سرخ و نمور

شويم باز آمد و گفت صبور.

تو داني كه باز آوردندش ز نخجير.

بود كالبدش آرميده به پاي بلوط

…..(ص 67)

—————————————-

مي پنداشتيم گداياني بي چيزيم

تا آن كه همه چيز را يكباره از دست داديم

آنگاه هر يوم، يوم الخاطره شد

و ترانه اي تازه سروديم

در باب مال و منالي كه داشتيم

و فتوت خداوندي كه پيش از آن شاملش بوديم…(ص94)

————————————-

من نيم از آناني كه ترك وطن مي كنند

كه دشمنانشان وارسي مي كنند.

مجيز خشك و خالي نكند در من اثر

ندهم به آنان شعر خود بي ثمن…..(ص 14 8)

—————————————-

در اين جهان به سه چيز عشق مي ورزيد:

طاووس سپيدٌ نماز مغرب

ونقشه رنگ و رو رفته امريكا

از گريه بچه ها بدش مي آمد.

از چاي با مرباي تمشك بدش مي آمد

و از زنان سليطه در زندگي اش. حال فكر كنيد كه :

من زن او بودم.

—————————

نمونه ها زياد بود به تعداد همه شعر هايي كه از او نقل شده. بسياري از آن ها در مجموعه ” خاطره اي در درونم هست “برگردانده شده. مي شود سري هم به آن هاهم زد و روايتي ديگر هم از اين اشعار خواند.

image.jpg       مارگرت ات وود را شايد بسياري به ويژه در ايران بيشتر داستان نويس مي شناسند تا شاعر. اما او چند مجموعه شعر نيز دارد و يكي از شاعران درجه يك كاناداست.

ات وود در 1939 دراتاوابه دنيا آمد و اكنون در تورنتوبا گريم گيبسون،نويسنده معروف كانادايي، زندگي مي كند. شعر زير يكي از اشعار اخير اوست.

 

                                                                                               لحظه

 

آن لحظه كه پس از چندين سال

كار سخت و سفري دور و دراز

در ميانه اتاقت مي ايستي

در خانه نيم هكتاري ات در جزيره

نفسي از ته دل مي كشي

“بالاخره رسيدم. اين جا خانه من است.”

 

درست در همان لحظه

 درختان

بازوانشان را از گردا گرد تو برمي چينند،

پرذندگان آواز خود را پس مي گيرند،

صخره ها كمر مي خمانند و فرو مي ريزند،

و هوا چون موجي پس مي نشيند

وديگر نمي تواني نفس بكشي.

 

نجوا مي كنند:

“مال تو نيست هيچ چيز.

تو مهماني بودي هر از چند گاهي،

از تپه بالا مي رفتي، پرچم بر قله آن مي زدي ، پيروزي ات را جار مي زدي.

ما هرگز مال تو نبوديم

تو هرگز پيدايمان نكردي

هميشه بر عكس بود اين.”

                                                                    ****************************