يكي از مجموعه شعر هاي پابلو نرودا كه پس از مرگ او چاپ شد كتابي بود مختصر با نام ” كتاب پرسش ها” . در اين كتاب نرودا نزديك به دويست سئوال را به صورت شعر بسيار كوتاه مطرح كرده است. سرودن اين اشعار در روزهاي واپسين عمر شاعر صورت گرفت. روزهايي كه نرودا پس از آزمودن انواع شعر از تغزلي و اجتماعي سياسي گرفته تا شعر بلند قصيده وار وشعر كوتاه به مضامين سوررئاليستي و كاملا شخصي روي آورده بود. براي اشيائ دور و برش شعر مي سرود. براي كتاب ،دفتر، بيژامه و وسايل آشپزخانه. در مجموعه ” پرسش ها”  هم سئوالاتي را مطرح ميكند كه در آن ها همه چيز در پيرامون او جان گرفته اند و تمامي منطق هاي مالوف را شكسته اند. اين پرسش ها گاه بسيار طنزآلود گاه در حد يك هايكو و گاه نيز چنان معني گريزند كه تنها حسي از آن در ذهن مي ماند، درست مانند تابلويي آبستره.

اين كتاب را من با نام ” راستي چرا” ترجمه كرده ام و نشر چشمه آن را منتشر كرده است. براي نمونه چند شعر از آن را تقديم عزيزان مي كنم:

1

باور نداري جمازه ها

مهتاب در كوهان دارند؟

2

اگر رنگ زرد تمام شود

با چه نان بپزيم؟

3

كدام دشوارتر است

پاشيدن بذر يا درو كردن محصول؟

4

هندوانه به چه مي خند د

وقتي خنجر به گلويش مي نهند؟

5

چرا پنجشنبه وسوسه نمي شود

پس از جمعه بيايد؟

6

در اين سپيده دم بايد

از ميان دريا و آسمان يكي را انتخاب كنم؟

7

چه كسي مي تواند دريا را متقاعد كند

كه عاقل باشد؟

8

آيا اقيانوس باد ها هم

جزيره و درخت دارند؟

9

پرتقال ها بر درخت

آفتاب را چگونه تقسيم مي كنند؟

10

چرا ياد نمي دهند هلي كوپتر ها

از پستان آفتاب عسل بمكند؟

چاپ سوم “دلبند عزيزترين” نامه هاي چخوف و همسرش او لگا كنيپر منتشر شد. من خودم اين كتاب را خيلي دوست دارم. ترجمه آن برايم بسيار لذت بخش بود . چخوف يكي از پديده هاي نادر ادبيات است. مردي كه اصلا حرف نمي زد و تمامي حرف هايش را در قالب داستان هاي كوتاه ونمايشنامه هايش بيان مي كرد. خاطرات چند نويسنده و دوست هم عصرش از جمله گوركي نشان مي دهد كه چخوب بسيار كم حرف و فشرده گو و طناز بود. نامه هاي خصوصي و عاشقانه چنين نويسنده اي بسيار دلپذير است از آن رو كه فقط در نامه هاست كه ناگزيز از سخن گفتن و بيرون ريختن احساسات است.

چخوف در سي و هفت سالگي با هنرپيشه معروف تاتر هنري مسكو ” الگا كنيپر” ازدواج كرد. و چهار سال بعد هم مرض هولناك سل كه در  روزهاي پيش از كشف پني سيلين مثل سرطان امروز قرباني مي گرفت اورا براي هميشه از اولگا جدا كرد. ازاين چهار سال زندگي  آن ها  روي هم رفته  بيشتر از شش ماه باهم زير يك سقف نبودند. چخوف به سبب بيماري اش نمي توانست در مسكو زيدگي كند و اولگا به خاطر كارش حتما بايد در مسكو مي بود.اين نامه ها از نخستين روز آشنايي تا مرگ چخوف و حتي دونامه پس از مرگ او كه اولگا برايش نوشته نكات بسيار ريز و جا لبي را از درون خسته دل اين غول ادبي  نشان مي دهند.

كتاب را نشر باغ منتشر كرده است و اميدوارم تا هفته ديگر در پيشخوان ها آرام گيرد.

دو نامه از كتاب

درود هنرپيشه عزيز! از دست من به خاطر نامه ننوشتن عصباني هستيد؟من اغلب مي نويسم اما به دستتان نمي رسد.يك نفر در اداره پست كه هردو مي شناسيمش آن هارا برمي دارد.

درودها و شاد باش هاي سال نو را پيشاپيش برايتان مي فرستم و آرزوي  آينده اي خوب برايتان دارم.

سعادتمند باشيد وپولدار باشيدوسالم باشيد و شاد. حال ما به طور قابل تحملي خوب است خوب مي خوريم و خوب پشت سر اين و آن حرف مي زنيم . در باره شما زياد صحبت مي كنيم. ماشا وقتي به مسكو آمد به شما خواهد گفت كريسمس را چگونه گذرانده ايم.

موفقيت هاي شما را براي” آدم هاي تنها” تبريك نمي گويم هنوز اميد هاي اندكي دارم كه بياييد به يالتا و آن را اينجا اجرا كنيد.تا حضورا به شكل مناسب تري به شما تبريك بگويم. خواهرم مي گويد شما نقش آنا را فوق العاده خوب بازي كرديد. اي كاش تاتر هنري بيايد” يالتا”!

آ.چخوف شما

راستي، چقدر بي تمدن هستيد. پس كي مي خواهيد عكس خود را بفرستيد؟

================================

همين الان از تمرين برگشتته ام و تا يك ساعت ديگر بايد بروم براي تمرين “مرغ دريايي” اما دلم خواست چند كلمه اي با شما گپ بزنم نويسنده عزيز. اين زمستان خودم را خسته كرده ام. نمي توانم افكارم را مرتب كنم. البته فكر زيادي هم در سر ندارم. ديگر كاسه صبرم براي بودن با شما لبريز شده است

تازه از پيش خواهرتان آمده ام. مي گويد مي خواهيد با دختر يك كشيش ازدواج كنيد. تبريك نويسنده عزيز!پس نتوانستيد مقاومت كنيد. خداوند به شما عشق و خوشبختي ارزاني دهد. حتما تكه اي از دريا پشت قباله اش انداخته ايد مگر نه؟ شايد وقتي بيايم آن جا خودم از نزديك سعادت شما را تحسين كنم شايد هم كمي آن را به هم بزنم.براي اين كه ما توافق كرديم مگر نه؟… تپه “كوكوز” كه يادتان نرفته است؟

هنرپيشه كوچولوي شما:

اولگا كنيپر

=======================================================

اسپايك ميليگان شاعر نويسنده و هنرپيشه انگليسي را به خاطر طنز زيبا و دنياي معصومانه شعرش دوست دارم. او در 1918 به دنيا آمد . و در 2002 از دنيا رفت. از مجموع 84 سال زندگيش بيش از نيم قرن در دنياي هنر سپري شد . ابتدا كارش را از تاتر آغاز كرد و بعدها به سرودن شعر براي كودكان و بزرگسالان ، گويندگي و مجري برنامه هاي راديويي بودن و فعاليت هاي بسيار زياد هنري پرداخت. هنوز هم پس از 7سال از مرگ او برنامه هاي ضبط شده اش در تلويزيون و راديو بارها و بارها براي علاقمندانش پخش مي شود و كتابهاي شعر او به چاپ هاي بيشتر مي رسد..

3 شعر كوتاه از او را تقديم دوستان مي كنم:

1

خدا شب را آفريد

بشر

تاريكي را.

2

در جنگ كشته شوم اگر

به يادم مي آوري.

در صلح زندگي كنم اما

به يادم نخواهي بود.

3

شيشه هاي احساساتت را

پايين بكش

صورتت را

خاموش كن

عشق را

روي دنده خلاص بگذار

حالا پيش به سوي انسان ها.

جنگ

———-

سالخوردگان در روستاها

دل، بي صاحب

عشق، ناپيدا

سبزه، خاك، كلاغ

و جواني

در تابوت

زن تنها، و سگ هم

بيوه در بستر

نفرت بي انتها

جواني

در تابوت.

———-

با ناباوري تمام سر انجام  بازشد قفل اين كلبه اي كه گاه در آن خلوت مي كردم و با عزيزاني از دشت و دريا و جنگل به درد دل مي نشستم. داستاني عجيب است. كليد در را كه  در دنياي مجازي رمز عبور مي نامندش گم كرده بودم و صاحب اين خانه ها به دليلي بسيار گنگ ياري ام نمي كرد آن را بيابم و دو باره وارد اين كلبه شوم. نمي دانم شايد از نابلدي من بود كه زبان اورا خوب نمي دانستم.

ماجراهاي اخير و غمگيني ها و پريشاني خاطر هم نمي گذاشت تلاشي بيشتر كنم. اما اين چند روز اخير دل هواي اين كلبه را كرده بود. بيش از بيست كليدي را كه فكر مي كردم با قفل كلبه مهربان باشند آزمودم اما دريغ از همنوايي. تا اين كه چند دقيقه پيش آن را كه باور نمي كردم با نا اميدي وارد قفل كردم و…

باورم نمي شود. اكنون من هستم و باز اين كلبه زيبا و دوست داشتني با ده ها نامه اي كه در اين مدت از لاي جرز در به درون راه يافته و منتظر من بوده اند تا بخوانمشان.

از همه دوستان عزيزي كه اين همه محبت كرده اند سپاسگزارم. پوزش مي طلبم كه نبوده ام تا نامه هارا يك به يك در همان زماني كه به دستم مي رسيدند جواب دهم. به كرامت شما ايمان دارم. اگر حرفي هست و پيامي باز تكرارش كنيد تا بلافاصله با شما در تماس باشم. اين بار كليد را در ترمه اي پيچيده ام ته صندوق چوبي و بزرگ مادر بزرگ در آن پستوي رويايي كه هروقت با بازوان ناتوان كودكي آن را به زور نيمه بلندش مي كردم بوي گل سرخ خشكيده و گياهان و عطر هاي مرموز آن مستم مي كرد. اين صندوق را بسيار دوست دارم و باورم است كه كليد اين كلبه عزيز را برايم محكم نگه خواهد داشت. مثل همان عطر مرموز و خيال انگيز كه د رهمه اين سال ها تركم نكرده است.

نوروز مبارك.

نمي دانم چرا دارم اين سه شعر را از آنتونين بارتوشك، شاعر اهل چكسلواكي، براي اين پست مي گذارم. ظاهرا انتظار مي رفت كه شعر هايي با حال و هواي شادتر در آغاز سال و بهار در اختيار دوستان بگذارم اما امروز كه گرم خواندن شعر هاي زيباي بارتوشك بودم باوجود اندوهي كه مطالعه آن ها بر دلم نشاند حيف ديدم دوستان را از خواندن حد اقل سه شعر از اين مجوعه كه چاپ پنگوئن است و گزينه اي از شعر هاي سه شاعر چك مي باشدمحروم كنم. به هر حال عيدي مختصري است .اميد كه خوشتان بيايد.

 

آن چند سال

 

سر تسليم نداري

همچنان اميد در دل

گرد مي آوري

اثر انگشت هر فاجعه اي را

به اميد اين كه

روزي به دامشان بياندازي.

 برف همچنان مي بارد

وناگهان

مو هايمان خاكستري مي شود

موي هر دو مان.

++++++++

 

اندوه

 

دنيا سراسر

گورستان عظيمي است

از عشق.

ديواري از درختان سبز

در روياي نسيمي

كه در خواب است

براي هميشه.

سپيده كه مي زند

باريكه آفتابي

اين جا مي تابد

كه شامگاهان

براي آخرين بار

نام مرا بر سنگ گورم

روشن خواهد كرد.

+++++

 

ميهماني

 

سفره شام

با قاشق هاي نوستالژي

گسترده دور آ دور درياچه.

كتري هاي سكوت

واژگون

بر هيمه داغ اشتياق.

ميز سياه آسمان

خم شده

زير سنگيني خوان نگاهت.

ستاره ها

بار ديگر

در اشتياق تن برهنه تو.

تنها من

حريصانه درون مي كشم

عطر ستاره ها را

در ژرفاي ساق هايت.

octavio_paz

اكتاويو پاز شاعر مكزيكي 11سال پيش در سن 84 سالگي مرد. در تاريخ ادبيات معاصر كمتر چهرهاي را مي شود يافت كه چنين تنوعي در خلاقيت ادبي و هنري داشته باشد. او شاعر، نويسنده، منتقد،د تئوري پرداز، نمايشنامه نويس و مقاله نويس در زمينه هاي سياسي بود.  جايزه نوبل 1990 به پاس بيش از نيم قرن تلاش در اعتلاي ادبيات به او اهدا شد. چند شعر كوتاه از او را براي وبلاگم انتخاب كردم. باهم بخوانيمشان:

 

 

 

 

  لمس

 

دست هاي من

پرده از وجودت كنار مي زنند

تو را در برهنگي بيشتري مي پوشانند

تن هايي را در بد نت كشف مي كنند

دست هاي من

تني ديگر براي بد نت ابداع مي كنند.

 

 

سپيده دم

 

دستان و لب هاي باد

دل آب

               يك اوكاليپتوس

خيمه ابرها

زندگي كه هر روز مي زايد

مرگ كه از هر زندگي متولد مي شود

 

چشمانم را مي مالم:

آسمان گام بر زمين مي گذارد.

 

 

همسايه دور

 

درخت افرايي ديشب

آمد چيزي بگويد

نتوانست.

 

 

نوشتن

 

من اين حروف مي نويسم

چون روز كه تصوير هايش را مي نويسد

و مي وزد و از رويشان رد مي شود

          و ديگر باز نمي گردد.

 

 

 

شعري از خوان رامون خيمه نز( اسپانيايي )

 

 

                                                        برهنه سر تا پا

 

آمد

 پاك و زلال

جامه اي از معصوميت بر تن

و من دل باختم به او چون كودكي.

 

آنگاه لباس هايي بر تن كرد

رنگارنگ و گوناگون

و من نفرت از او را تجربه كردم

بي آن كه خود بدانم.

 

زيور به خود آويخت

چون ملكه ها

پر غرور و نخوت

خشمي تلخ و پنهان از او در دلم شعله زد.

 

…و يكباره  جامه از تن در آورد

ومن به رويش لبخند زدم.

 

 

تنها نيمتنه  كهنه معصوميت را بر تن نگاه داشت

باورش كردم

و به رويش لبخند زدم.

 

نيمتنه را نيز از تن كند

و در برابرم ايستاد برهنه سرتاپا…

 

آه اي شعر اي  شور زندگي ام

برهنه مي خواهمت،اي هميشه با من.

 

 

82028132_fnmuk2mr_dsc01524qbweb-smallاز آخرين پستي كه در وبلاگ گذاشته ام مدتي گذشته است. مسافرت و گرفتاري و شايد هم اندكي هيجان انتشار رمان. ظاهرا اين گرد و خاك فرو مي نشيند و من هستم و باز اين دفتر عزيز مجازي كه گاهي خطي در آن بنويسم.

محفلي دوستانه كه در آن دوستان جوان با شور و حرارت از ضرورت فعاليت ادبي در وبلاگ ها سخن گفتند جرقه اي بود كه پس از اين وقفه پشت كيبورد بنشينم. دل هواي شعر دارد و ترجمه آن . شايد براي پست ديگر.

درباره دو قدم اين ور خط، نوشته احمد پوري

 

وقتي مترجم ها رمان مي نويسند

 

بابک تبرايي

وقتي مترجم ها رمان مي نويسند، چيزي به ادبيات اضافه مي کنند که اگر متافيزيک باور بودم بهش مي گفتم «روح»، ولي حالا براي فهم پذير ساختن و امکان ايجاد چارچوبي عقلاني براي درکش وراي کلمات گنگ و زيادي تاويل پذير مثل «حس» و «روح» بياييد سر کلمه «لحن» برايش توافق کنيم. مسلماً منظورم اين نيست که نويسندگاني که تجربه ترجمه نداشته اند آثار فاقد لحني دارند يا آنکه هر مترجمي که به هر دليل تصميم به نوشتن فيکشن گرفته اثر «لحن دار»ي توليد کرده، بلکه فکر مي کنم درک کليت نامرئي حاکم بر اثري که در حال خلق شدن است براي يک مترجم نه سهل الوصول تر، که اصلاً از سرچشمه هاي الهامش براي نوشتن باشد. دليلش هم ساده است؛ مترجم خوب کسي نيست که حتي يک حرف اضافه از متن اصلي از چشمش دور نماند يا مابه ازاي از پيش موجودي براي کلمه، جمله يا پاراگراف اصلي (هر کدام را که واحد ترجمه در نظر بگيريم) کشف کند يا حتي کلمه، ترکيب، اصطلاح يا عبارتي براي رساندن مفهوم ساختاري يا محتوايي زبان مبدأ در زبان مقصد ابداع کند؛ اينها همه از ملزومات کاري مترجمند، چه براي مترجم «خوب» و چه براي مترجم «بد». اگر غير از اين مي بود که همين تعداد موجود نرم افزارهاي ترجمه يا اين همه فارغ التحصيل زبان از موسسات و دانشگاه ها به کل بساط ترجمه حرفه يي را کساد مي کردند.

کوتاهش کنم؛ دست کم يکي از چند عاملي که براي «مترجم خوب» از واجبات است و بعضاً اصلاً به خاطر آن اثري را جهت ترجمه انتخاب مي کنند، «لحن» يک متن است. واقعاً نمي دانم در کتاب ها و کلاس هاي مختلف داستان نويسي تا چه حد به اين عنصر پرداخته مي شود، ولي شخصاً معتقدم «لحن» يکي از معيارهاي اصلي سنجش آثار خلاقه ادبي (شعر، داستان، رمان، نمايشنامه و فيلمنامه) مي تواند و بايد که باشد. «لحن» با ساختار، صدا، گرامر، يا نحوه اداي جملات توسط کاراکترها متفاوت است. لحن شايد نخ نامرئي تسبيحي باشد که خواننده در دست مي چرخاند، و ضرورتاً با ساختمان اثر (ساختار بيروني متشکل از ترتيب و تنظيم چينش عناصر داستاني) مترادف يا حتي موازي نيست. اگر کليت يک اثر را بتوان با ظرفي حاوي مايعي مقايسه کرد، جنس آن مايع (آب، نوشابه، يا…) محتوا، قالب کلي ظرف (پارچ، ليوان، يا…) فرم و قالب به خصوص ظرف (شکل بيروني و دروني ظرف) مي تواند ساختار باشد. در اين مثال تخفيف يافته اما کارا، لحن «مزه» مايع درون ظرف است که به نظرم بايد به همه عناصر ديگر «بيايد» (چند نفر را مي شناسيد که حاضر باشند توي يک آفتابه مسي توليد 1301 بازار مسگرهاي تهران آبجوي بدون الکل توبورگ بخورند؟) در ساده ترين حالت، لحن اثر را با چند صفت توضيح مي دهند و در اين يکي خواننده معمولي و منتقد حرفه يي تقريباً از واژه هاي يکساني استفاده مي کنند. نوستالژيک، کميک، غم بار، رخوت زده، عصيانگر، عقب افتاده و… از انواع اين صفاتند که نکته ديگري را هم نشان مي دهند؛ تلويح به فضاي ژنريک حاکم بر اثر. لحن اثر چيزي است مثل رسوب همه عناصر داستاني براي ساخت مزه کلي اثر. فرم، ساختار، شخصيت پردازي، ديالوگ ها، گرامر، قطع ها و علامت گذاري ها و ريتم از برسازنده هاي اصلي لحن هستند.

اين بحث مي تواند حسابي کشدار شود و موافق و مخالف هاي متکي به استدلال فراواني هم پيدا کند يا از قبل داشته باشد، و اين هدف اين «مرور کتاب» نيست. قصدم فقط آن بود که بگويم مترجم هاي خوب وقتي مي نويسند (از خاطرات محمد قاضي گرفته تا داستان هاي نسل جوان مترجمان امروز مانند احسان نوروزي و امير احمدي آريان) حضور يک لحن ممتاز و غليظ و پيش برنده و بنيادين در آثارشان شاخص است و اين لحن بعضاً نه فقط چکيده حسي اثر در پايان قرائت براي خواننده، که مولفه اصلي پيشبرد قصه هم مي شود.

دو قدم اين ور خط احمد پوري از نمونه هاي متين و غيرافراطي همين دسته آثار «لحن دار» است؛ رمان شديداً خوش خواني که گمان نکنم کسي خواندنش را شروع کند و تا پايان کنارش بگذارد، اثري که در عين داشتن ناهماهنگي هاي عجيب در ساخت کلي اش، جذابيت غيرقابل انکاري دارد که سواي عنصر مسلط فانتزي و داستان نسبتاً پرکشش-روايت شده اش، دلنشين بودن خود را تا حد زيادي مديون همين عامل قدرتمند لحن است (در ادامه مطلب منتظر رشته کردن صفاتي براي شرح اين لحن نباشيد، چون اين مقوله در ذات خودش تا حد زيادي فردي و سليقه يي است و کالبدشکافي اثر به قصد دستيابي به اين مقصود هم جايش اينجا نيست).

اما آن ناهماهنگي هاي عجيب، شکي نيست که فانتزي خروج از خط زمان، در هر شکل و محتوايي به خودي خود براي مخاطب جذاب است، چرا که سنگ بناي فانتزي اين است که شاهد پديده يي باشيم که در دنياي معمول امکان وجودش صفر است و اين آرزوي دست نيافتني احتمالاً روي بخشي از هيپوفيز مغزمان تاثير مي گذارد که موجد تخيل و تمناي محال مي شود. حالا ما با کاراکتري روبه رو هستيم که خودش دارد داستان فانتزي بزرگ زندگي اش (بازگشت به پنجاه سال قبل و ملاقات با شاعري بزرگ) را براي مان روايت مي کند و اين روايت گويي اول شخص طبيعتاً تاثير جادويي فانتزي حاکم بر داستان را تشديد مي کند. اما نکته عجيب اين است که لحن راوي اين قصه (و نه لحن کل اثر) کمي بيش از حد خشک و جدي است، طنز چنداني ندارد، نمي تواند از خودش فاصله بگيرد و يادش رفته که دارد اين داستان را براي شخص خاصي (خواننده نوعي) روايت مي کند. يک کاراکتر مشابه را مثال مي زنم؛ دکتر واتسن در داستان هاي شرلوک هلمز، راوي جدي و موقري است که البته همواره ناخودآگاه ضعف هايش هم براي ما آشکار مي شوند؛ دست و پاچلفتي و کمي هم بانمک بودن از مشخصه هاي کاراکتري اند که خودش هم مثل ماي خواننده حيران اتفاقات و مفتون نبوغ هلمز مي شود. البته کمتر پيش مي آيد که ما با واتسن همذات پنداري کنيم که اين هم مشخصه ژانر کاري کانن دويل است، در حالي که فانتزي اول شخص آقاي پوري به دلايل فراوان طيف پررنگي از همذات پنداري مخاطب را مي طلبد که در اينجا هم به نظرم مصالح لازم براي ساخت اين «حس» کمتر در رمان گنجانده شده اند. نمي دانم چرا در يک کتاب 226 صفحه يي تازه بايد در صفحه پنجاه اسم راوي را بفهميم و اين يکي را ديگر اصلاً نمي فهمم که چرا بايد ديالوگ هاي کاراکترها به صورت رسمي و نه محاوره ثبت شوند (کدام آدم نيست- در- جهاني اول بار اين حکم را داد؟) ما خيلي ک?م از خلقيات راوي مي دانيم و خلقيات باقي کاراکترها هم در دو، سه نمونه تيپيک شخصيتي خلاصه مي شود (که البته همه در جريان کنش و قصه و حکايت، شيوا رسانده مي شوند). در واقع همه چيز براي کاراکترها زيادي جدي و براي ما زيادي مفرح است. به اينها اضافه کنيد منطق پا در هواي فانتزي را که با وجود شروع تاثيرگذار رمان و خيز همگاني و منسجم کاراکترها و حوادث براي غلتاندن قصه در مسير پيش رويش، کماکان باورناپذير مي نمايد. مسلماً توقع نمي رود کسي هرگز باور کند که در شرايط فعلي علم به راستي مي توان در زمان به گذشته يا آينده سفر کرد، يا مثلاً مريخي ها وجود دارند، يا آنکه يک نفر ممکن است زندگي اش در روزي خاص متوقف شود و هر روز برايش مثلاً 17 آبان 1387 باشد. اما نحوه باور آوردن کاراکتر به اين قضاياي علمي- تخيلي بايد براي ما باورپذير باشد. به نظر نمي رسد صحبت هاي مرد روس، اينکه احمد يکي، دو بار پيشتر «دژوو» يا چيزي شبيه اين داشته و اينکه کلاً او آماده پذيرش هر چيز خارق عادتي هست، بستر لازم را حتي براي قبول نصفه و نيمه ماموريت عجيبش (رساندن نامه آيزايا برلين به آنا آخماتووا) فراهم کنند. ساده اش اينکه احمد خيلي زود راضي مي شود و کاشت هاي يک چهارم اول رمان ناکافي اند.

اتفاقاً روند متکي به تصادف داستان بر اين باورناپذيري دامن مي زند. آشنايي احمد با مرد روس، کاوياني آذري در لندن و بعدتر اقوام همين کاوياني در تبريز پنجاه سال قبل، ماجراي دايي همسر احمد و رابطه اش با کاوياني ها و برخورداري احمد از امکاناتي که به سهولت امکان رفتن به لندن و ملاقات با آيزايا برلين را به او مي دهند از جمله اين تصادف ها هستند که شايد اگر کميت و کيفيت شان نصف اين مقدار مي بود، قوت رئاليسم رمان را بيشتر مي کرد. مي پذيرم که ممکن است خيلي از اين تصادفات در زندگي واقعي ما امکان پذير باشند، ولي به هر حال زندگي با رمان فرق دارد و به قول عنوان فيلم درخشان زک هلم و مارک فورستر، «عجيب تر از فيکشن» است.

حالا که صحبت رابطه زندگي و رمان شد، اين نکته بيشتر سليقه يي را هم اضافه کنم که يکي از تکيه گاه هاي آقاي پوري در رمان شان بديهي فرض گرفتن آشنايي خواننده با تعدادي از کاراکترها و اتفاقات است؛ از خود احمد مدرس و مترجم شعر و آيزايا برلين و آنا آخماتووا گرفته تا حوادث تبريز پس از انقلاب سال هاي دورش. البته حجم اين پيش فرض ها خيلي هم زياد نيست، ولي اين هم قطعي است که هر چه بيشتر راجع به اين آدم ها و مقوله ها اطلاعات داشته باشيد، از رمان بيشتر کاسب خواهيد شد.

و اما نکته آخر. يکي از مهم ترين مولفه هاي برسازنده «لحن» ريتم داستان است، و اين شايد بزرگ ترين ضعف دو قدم اين ور خط باشد که داستان جذاب و پرکشمکش و خوش لحنش را هول و شتابزده و ترسو تمام مي کند. (اگر هنوز رمان را نخوانده ايد، لطفاً اين چند خط را نخوانده رها کنيد)؛ واقعيت آن است که تک خط اصلي قصه با فعل منفي به پايان نمي رسد؛ احمد دست به سفري مي زند، و سفرش هم موفقيت آميز از آب درمي آيد. اين ميان نه او تغييري مي کند و نه کاراکتر ديگري- شايد به جز تانيا. توقعات خواننده برآورده مي شود، اما درست به صاف و سرراست ترين شکل ممکن، بي آنکه از نيروي بالقوه عظيم توقع مخاطب استفاده يي بشود. نه اينکه حتماً بهتر مي بود اتفاقي مخالف انتظار ما مي افتاد، که برعکس؛ همين پايان بندي اما با پيچش هاي کوچک و بزرگ يا «بازي» با اوج هاي فرعي و اصلي نيمه دوم کتاب مي توانست ريتم منظم نيمه ابتدايي را خلاصه نکند به پاراگراف هايي که در قياس با صفحات قبل تر چند برابر مصالح داستاني در خود دارند. (قسمت لو دادن قصه تمام شد. از اينجايش را بخوان)؛ ريتم دو قدم اين ور خط براي من مثل سفرم از يوسف آباد تهران به کرج است؛ تا رسيدن به اتوبان شيخ فضل الله بايد از کلي کوچه پس کوچه و خيابان فرعي و اصلي و چراغ راهنمايي و دوربرگردان و ترافيک هاي کم و زياد عبور کنم، ولي وقتي به ابتداي جاده مي رسم ديگر راهي برايم نمي ماند جز تخته گاز راندن تا مقصد. حالا نمي دانم آيا به دليل ناآشنايي نويسنده با مختصات باکو و لنينگراد آن زمان بوده (چرا که علاقه گاهي بيش از حدش به ذکر جزئيات مکاني و زماني و خرده قصه هاي فضاساز را در بخش هاي تهران و لندن و تبريز فاش مي کند) يا صرفاً به دليلي قصد بر هر چه سريع تر تمام کردن رمانش داشته، اما اين برايم مسلم است که اگر اين رمان هفتاد، هشتاد صفحه ديگر (پر و پيمان از قصه و پيچ و خم و بازي با انتظار من خواننده) مي داشت، کتاب را که مي بستم احساس نمي کردم انگار صفحات آخرش مثل فيلم هاي خارجي که تلويزيون نشان مي دهد، تکه پاره شده اند.

راستش هر بار که به توصيه دوستان و منتقدان و نقدهاي مطبوعات داستان فارسي خوانده ام (که اعتراف مي کنم خيلي هم کم خوانده ام)، آخرش سرخورده شدم و به آن توصيه کننده ها (در دلم) و شخص خودم (با صداي بلند) بد و بيراه گفتم که چرا زماني را که مي شد به پوچ ترين شکل ممکن هدر داد، به سطح حتي پوچ تري تقليل داده ام. اما تجربه خواندن دو قدم اين ور خط برايم متفاوت بود و به رغم همه غرهايي که اينجا جوهري کردم، شيريني اين داستان جذاب و مزه رسوب کرده شراکت در تخيل زيباي نويسنده، هنوز هيپوفيزم را قلقلک مي دهد. به خاطر آن چهار ساعت هيجان انگيزي که بين يک تا پنج صبح شنبه 4 آبان به من فروختيد، از شما متشکرم، آقاي پوري،

 اعتماد 8 آبان 1387

 

 

a

Blog Stats

  • 19,435 hits

 

فوریه 2010
د س چ پ ج ش ی
« دسامبر    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728